قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
113
تاريخ نگارستان ( فارسى )
رفت سلطان در آنها نگريسته متأمل گرديد . القصه سلطان بنابر ازالهء انكار حسنك دراهم را به دو داده گفت . بيت : طفيل هستى عشقند آدمى و پرى * ارادتى بنما تا سعادتى ببرى [ 213 - ديدن سلطان ديوجانس فيلسوف را . ] 213 حكايت در مآثر حكما مذكور است كه روزى سلطان را گذر بر مكان ديوجانس كلبى كه از عظماى حكماى وقت بود افتاده نسبت بحكيم مهترى فرمود وى از روى تعظيم بجواب اقدام نفرمود پادشاه از اينمعنى در غضب شد گفت اى ديوجانس ترا بخاطر ميرسد كه از من مستغنئى اين مقدار پندار بغايت دور از كار است وى فرمود : كه من بر بندهء بندهء خود احتياج ندارم سلطان پرسيد كه غلام تو كيست ؟ و مقصود از اينكلام چيست ؟ گفت آنكس توى چونكه من حرص و شهوت را مقهور و مملوك خود گردانيدهام و تو از كمال استيلا اين شيمهء ذميمه را رهى و رهين گشته . حكمت : دشمن كه كلمهء حق بازنگيرد به از دوستى كه مداهنه كند بيت : هركه گويد سخن راست بود دوست ترا * دشمن آنست كه عيب تو نهان ميدارد پادشاه از آن سخن خجل گرديده گفت آنچه مسئول تو باشد مبذول است وى گفت چون من از تو غنىتر باشم چرا چيزى استدعا نمايم نظم : به قصد كسب غنا گنج زر طلب چه كنم * چو با توانگرى دل غنى ز گنج زرم [ 214 - ديدن ابن سينا آهنپارهء آسمانى را . ] 214 من الاعجوبة از ابن سينا منقول است كه روزى در حوالى جرجان آهن پارهء به وزن صد و پنجاه من از هوا درافتاد اهالى آنحوالى آواز عظيمى شنيدند و چون او را نزد والى جرجان بردند سلطان محمود قدرى از آن خواسته هرچند خواستند كه چيزى از آن جدا كنند ميسر نشد آخر بتدبير آهنگران ماهر قطعهء از آن جدا ساخته نزد سلطان روان كردند وى هرچند جهد كرد كه تيغى از آن ترتيب كند صورت نبست چه اجزاى آن بر امثال دانهاى جاورس بهم اتصال يافته بود و در غايت صلابت بود و هم از ابو نصر بن ابى منصور هرمز نقل ميكنند كه روزى در طبرستان چيزى به همان وضع از آسمان به زير افتاد كه نه سنگ بود و نه آهن و كسى را معلوم نشد كه چه بود . [ 215 - تگرك صد رطلى اطراف بغداد . ] 215 تمثيل ابن جوزى گويد كه در سنهء 420 عشرين و اربعمأة در حينى كه سلطان محمود بعزم تسخير بعراق آمده در حوالى بغداد چون نعمانيه و دير عاقول تگركى عظيم باريد كه هريك از آن جمله در وزن زياده از صد رطل بود و به صد و پنجاه من محرر ميكردند و در صورت شبيه بود بگاو خفته و چون بضرب به زمين خورده بود موازى يك گز به زمين فرورفته بود .