قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى
112
تاريخ نگارستان ( فارسى )
[ 209 - فتح قلعهء بهيم بسليمان سبكتكين . ] 210 من البدايع سلطان در سنهء 420 عشرين و اربعمأة عراق را از آل بويه بگرفت و به پسرش مسعود داد و در خلال آن احوال دزدان لوچ و بلوچ در بيابان نه در بندان بر قافلهء عراق زده بعضى را بكشتند از آن جمله پسر زالى بود و زال بسلطان داد خواهى نمود سلطان گفت چون آن ولايت از دار الملك دور است بواجبى حفظ نتوان كرد پيرزن گفت چندان ملك بگير كه حفظ توانكرد و در روز قيامت از جواب بيرون توانى آمد بيت : چه ايمن رود كاروانى به راه ؟ * بملك تو آرند مردم پناه ؟ شود كشورت پر زر و خواسته ؟ * وز ان لشكرت گردد آراسته ؟ سلطانرا اين سخن بغايت مؤثر افتاده زال را بمال خويش خوشحال گردانيد و منادى كرد كه هركس از بيابان نهدربندان عزيمت هندوستان نمايد مال و جان او را ضامنم بنابرآن كاروانى بهم پيوسته سلطان صد غلام بدرقه همراه كرد قافلهسالار گفت بدرقه اگر هزار باشد هنوز كم است سلطان به دو گفت فارغ باش كه من از تدبير غافل نيستم و بمهتر غلامان كه جوانى كاردان بود آموخت كه چه بايد كرد و چون كاروان باصفهان آمد غلام خروارى چند ميوه بخريد و زهرآلوده گردانيد چون دانستند كه دزدان نزديكند آنغلام چند خروار ميوه ببهانهء آنكه خشك ميسازد بيرون آورد ناگاه دزدان تاخت آوردند غلامان زمانى درنك كرده بهزيمت رفتند و فرياد از نهاد آن بيچارگان برآمد . مصراع : چارهء نيست در اينواقعه الا تسليم . و تمامى جهات را وقايهء حيات ساخته سپردند و جان از آن ورطه بيرون بردند نظم : سيم و زر بهر روز فتنه بود * سر بماند چو مرد زر بازد مفلسى كش بلا رسيد فراز * مال چون نيست تن دراندازد كاه كش تيغ بر سپر گيرد * بىسپر دست را سپر سازد دزدان در بيابانى چنان ، ميوهء بدانسان ديدند اول بدان پرداختند و جانرا فداى شكم ساختند خوردن همان بود و مردن همان بيت : از آدمى عجب چه كه ماهى در آب نيز * جانرا ز حرص در سر كار دهن كند غلامان معاودت نموده و تيغ از ايشان دريغ نداشتند و بقيه را نيز كشتند و قافله را از آن لجهء خونخوار بكنار بردند . [ 211 - رفتن محمود بديدار زاهد آهوپوش . ] 211 من الغرائب در حينى كه سلطان در ملازمت پدرش متوجه استيصال ابو على سيمجور بودند در يكى از منازل مذكور شد كه در اينحوالى شخصى است كه او را زاهد آهوپوش گويند و از او حالات غريبه و مقالات عجيبه بظهور ميرسد سلطانرا رغبت صحبت او شده حسنك ميكال را كه منكر صوفيه بود همراه برد سلطان از روى نياز بصحبت زاهد رسيده بغايت معتقد او گرديده خواست كه تفقدى دربارهء او بتقديم رساند زاهد دست در هوا برده مشتى زر در كف پادشاه نهاده گفت كسى را كه از خزانهء غيب امثال اين وجوه دهند همانا او را بامداد مخلوق احتياجى نخواهد بود نظم : زاهديرا كه چشم باشد باز * بزر پادشاه و سيم وزير نتوان گفت عارفش هست او * بينوئى بدست نفس اسير سلطان ويرا وداع كرده بيرون آمد بيت : نظر آنان كه نكردند بر اين مشتى خاك * الحق انصاف توان داد كه صاحبنظرند حسنك آنها را ديد كه بنام ابو على سيمجور مسكوك است بسلطان گفت منكر درويشان نيستم اما كسى كه در غيب باسم او دراهم مضروب گردانند بمدافعت او نشايد