قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

96

تاريخ نگارستان ( فارسى )

و مأتين تا سنه 287 سبع و ثمانين و مأتين سى و چهار سال و كسرى بوده و بقول بناكتى كه يكى از اهل تواريخ است چهل سال است بدينطريق يعقوب يازده سال عمر و بيست و سه سال طاهر بن محمد بن عمر و شش سال . [ 183 - حالات امير اسماعيل سامانى . ] 183 من مكارم الاخلاق آورده‌اند كه نخستين كسى كه از سامان بر تخت سرورى نشست سرور جليل امير اسماعيل است و او پادشاهىست متخلق باخلاق كريمه و از جملهء اخلاق مرضيه‌اش آنكه در مبادى حال از قبل برادر بزرگترش كه نصر نام داشت حاكم بعضى ولايت بخارا بود و آئين عدالت را شعار خود ساخته رعاياى اطراف ميل برعيتى او نموده مملكت او بغايت آبادان شد آشوبگران فساد ميان برادران به جائى رسانيدند كه قاصد جان يكديگر گشتند نصر از سمرقند با عساكر از سر تقيظ و انتباه دست اعتصام در فتراك و ما النصر الا من عند الله بمقابله شتافت القصه از قيل و قال بجدال و قتال انجاميده مهم از تيغ زبان بتيغ و سنان رسيده در خلال حرب و ضرب لشكر نصر مغلوب گرديد و خدمتش يوم يضر المرء من اخيه عمل نموده در اثناى فرار بدست يكى از لشكريان امير اسمعيل افتاده او را دست بسته نزد اسماعيل آوردند همگى را از دور و نزديك اعتقاد آن بود كه در دم بقتلش مىرساند اما آن ملك ملك سيرت از آنجا كه كمال سلامت نفس و پاكى طينت داشت از اسب به زير دويده ران و ركاب نصر را ببوسيد چنان كه نصر را گمان آن شد كه استهزاء و تمسخر مىكند بعد از آن جهة او خيمه و بارگاهى ترتيب نموده در برابر خانهء خود او را فرود آورد . [ 184 - بخشودن اسكندر دشمن را . ] 184 حكايت گويند روزى يكى از خويشان كه دشمنى و عداوتش با اسكندر استمرار يافته و گردن از اطاعت برتافته دست و گردن بسته او را بملازمت آوردند اسكندر او را بخشيد همگنان تعجب نمودند و زبان بطعن گشودند . بيت : بجز خونى و دزد آلوده‌دست * ببخشاى بر هر گناهى كه هست يكى از حضار از كمال قساوت بل از غايت حسادت بر زبان آورد كه اگر بجاى تو من بودم او را بكشتمى اسكندر گفت چون من تو نيستم او را نميكشم لو علم الناس حبى - الى العفو ليقربوا الى بالجرايم از سخنان اسكندر است . حكمت : عاقل را بزيادت مكافات نيكى و عفو بدى بعد از قدرت موجب شادمانيست نظم : ما از گناه خصم تجاوز كنيم از آنك * در عفو لذتيست كه در انتقام نيست القصه امير اسماعيل با نصر گفت تو همان برادر بزرگترى و مخدومى كه اگر بخارا را به من ارزانى ميداشتى خوب و الا آنچه مقتضاى رأى ملك آراست بتقديم رسان بيت : آنكه از دشمنان نسازد دوست * فلك از دوستان دشمن اوست نصر از اينمعنى خجل گشته امير سعادتمند را روانهء سمرقند گردانيد و در سنهء 279