محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1361
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
ساروى نوشته است دوازدهم صفر هزار و صد و نود و دو هجرى نوشته است . و ما تاريخ شهادت را از تاريخ زنديّه نقل كردهايم ، و اعتبار اين قول در نزد من زيادتر است و با آن همه انقلاب و اختلال كه از حسينقلى خان در امور ولايت ظاهر شد كريم خان از سجاحت « 1 » خلق هيچ از آقا محمّد خان مؤاخذه نكرد و در وقت شهادت او حسينقلى خان پسرش در بطن مادر بود كه پس از ولادت به اسم او خواندند ، و كريم خان سالهاى سال به ناخوشى سل مبتلا بود و در ماه صفر هزار و صد و نود و سه هجرى شدّت كرد و عمّهء آقا محمّد خان كه زن كريمخان بود برادرزاده را از ناخوشى او اعلام كرد . و بعضى نوشتهاند كه خالهء آقا محمّد خان زن كريمخان بود و آقا محمّد خان به عزم شكار مهارلو بيرون رفت ، و روز سيزدهم صفر هزار و صد و نود و سه هجرى كه به شهر برگشت دروازه را بسته ديد ، دانست كه كريم خان درگذشته است ، و زنديّه از تفريق كلمه كه در ميان خود داشتند به خيال او نيفتادند كه صيدى از قيد ايشان رها شده است . و آقا محمّد خان از همانجا باز را سرداد و باز دولت را به پرواز آورد ، دواسبه با دو نفر تا طهران تاخت و در كاشان خزانهء كريم خان را كه از رشت مىبردند و پانزده هزار تومان نقد و جنس مىشد غارت نمود ، و روز هفدهم صفر به ورامين وارد شد ، و در آنجا سران قاجاريّه و خوانين ايلات به حلقهء اطاعتش درآمده به مازندران رفت و در مازندران مدّتى با برادران خود كاوش و سازش داشت . و عليمراد خان زند كه پس از كريم خان به سلطنت نشست به خيال دفع او افتاده به طهران آمد و لشكر به مازندران با پسر خود ويس مراد خان ، و سردارى محمّد ظاهر خان فرستاد و ايشان شكست خوردند - انتهى . نيز نواب مستطاب و الا حاجى معتمد الدّوله در كتاب روزنامهء سفر مدينة السّلام و بيت اللّه الحرام خود موسوم به هداية السّبيل و كفاية الدليل - نسب
--> ( 1 ) . سجاحت معانى متعددى دارد آنكه مناسب است اين است : « نرمش ، آسانگيرى ، عفو بزرگوارانه » . در لغتنامهء دهخدا : « نرمخوى بودن » . در « فرائد اللآل فى مجمع الامثال » ص 246 در تفسير مثل « ملكت فأسجح » گفته است : « أى ملكت الأمر علىّ فأحسن العفو عنى . و أصله السهولة و الرفق . . . يروى عن عائشة أنها قالته لعلّىّ رضى اللّه عنهما يوم الجمل حين ظهر على الناس ، فدنا من هودجها ثم كلّمها بكلام فأجابته : ملكت فأسجح اى قدرت فسهّل و أحسن العفو . »