محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1078
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
را رضا نداد كه مبادا افاغنه شكست بردارند [ تا ] بعد از فتح خزاين و اموال اصفهان به باد غارت و تاراج رود و در آن روز در سراى شاه از مأكولات و مشروبات چيزى نماند و از درون و خارج بكلّى يأس دست داد و شاه از خواب غفلت بيدار شد و بدحالى خود را دانست و لباس فاخر « 1 » خود را بيرون آورده لباس يأس و ماتم پوشيد و در اندرون مىگرديد و خادم و نديم و متعلّقان آنها با يكديگر مىگريستند و وداع مىكردند و از سراى بيرون آمد و در ميدان و اسواق خلق را مىديد كه از قحط هلاك شدهاند و بر روى هم افتاده رحم و شفقتش در هيجان آمد مثال ابر بهارى از ديده اشك مىريخت و به آواز بلند مىگريست و به نديم و خادم متوجّه شده بناى وداع نمودن كردند و گاه با عتاب و خطاب به اين كلمات آغاز مىكرد كه اى صادقان من و اى به محبتم گرفتارشدگان . اى عاقلان « 2 » من كه در اين بحر بلا افتادهايد و در آتش غيرتم سوختيد و در اين قضاى مبرم جز رضا چاره و بهجز تسليم علاج نيست بناى دولت خود را به دست خود خراب كرديم و شكر نعمت حق را به جاى نياورديم از نفاق و شقاق دشمنان خود را بيدار كرديم از سوء تدبير هرچه داشتيم به دشمن سپرديم قضاى ازل به جهت فعل ناشايسته تخت ايران را بر ما لايق نديد و سزاى ما را داده ، تقدير خدا تغيير بنده كرد امّا چون ارادت عليّه به اين تعلّق گرفت برويم و جملگى به شاه جديد سر فرود آوريم . در شهر مىگرديد و به صوت بلند مىگفت الوداع اى تخت شاهى الوداع الوداع - اى ملك ايران الوداع الوداع - اى تاج دارا الوداع - شاه و اهل شهر اصفهان همه الوداع گفتند سپاه به نوعى گريستند كه آه و نالهء ايشان به افلاك رسيد و افاغنه كه در جلفا بودند صداى ايشان را آشكارا مىشنيدند و آن روز تا شام مىگرديدند و مىگريستند . و شام شاه و سپاه و مردم به خانههاى خود رفته و در سراى شاهى جمع شده به دادن شهر اتفاق كردند . فرداى آن روز شاه سلطان حسين چند نفر از معتمدان را به مكالمه نزد محمود فرستاد و دختر خود را تجهيز كرده داد « 3 » معتمدان مكالمه كرده شروط و قيود ايراد كردند و محمود قبول كرد و نزد شاه برگشتند و
--> ( 1 ) . ب : لباس پادشاهى . ( 2 ) . ب : اى غلامان من . ( 3 ) . ب : دختر خود را تجهيز كرده به معتمدان سپرد .