محمد حسن خان اعتماد السلطنه
1060
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
شب على الغفله به سراى پادشاه ريخته شاه را در خواب غفلت تمام كنيد كاغذ را به شاه دادند از مطالعه آن شاه مبهوت و متحيّر بماند از سر سادهدلى دريافت نكرد كه اين عمل از سر حيله و تزوير است ندانست كه چه كند و چه گويد ، آنها بازار حيله را رواج داده گفتند ديدى كه اعتماد الدّوله كه محلّ اعتماد شاه است جسارت و به اين مرتبه خيانت كرده لطفعلى خان با سپاه به شيراز آمده از آنجا به اصفهان آمده آنجا را ضبط خواهد كرد ، هرگاه به زودى آدم تعيين كرده كه او را گرفته بياورد اهمّ مهمّات خواهد بود و در كاغذ اعتماد الدوله مهر او مشاهده و معلوم است شاه دقّت فرمايد و مهر او را ملاحظه كند داند كه بىشبهه مهر او است . از اين سخن پادشاه قورچىباشى را احضار نمود و فرمان داد كه سر بريدهء اعتماد الدوله را به حضور آورد . ملّاباشى و حكيمباشى از روى نياز عرض كردند كه سرش بريده نشود ليكن به كندن چشمش اكتفا رود هرگاه كشته شود اينقدر مالومنال و جواهرش ضايع گردد . هرچند شاه مىخواست اعتماد الدوله را محبوس و يا او را به حضور طلبد و سخن پرسد آن دو مزوّر بىدين مانع شدند و نگذاشتند امّا دو جهانبين او را از خانه بيرون آوردند و دل از كار او فارغ ساختند شاه رفتهرفته از ظهور اين حالت غريب غرقهء بحر تفكّر و اندوه شد گاه از نار غضب و تهوّر خود مىسوخت و گاهى به خاطرش خطور مىكرد كه اين حكم به خطا بود و پشيمان مىشد كه از چنين مرد صادق القول كه سالها اطوار او تجربه شده امكان ندارد كه چنين خيانت سرزند به ملاحظهء اين احوال مكدّر حال بود از غصّه و اندوه اكل و شرب و خواب را ترك نموده شب را بسر برد و در اين فكر عجب در تفكّر ماند و عاقبت از تعجيل كردن خود پشيمان گشت ملاباشى و حكيمباشى را احضار كرد و گفت شما مرا در اين راه به خطا رانديد و به اين حكم بازداشتيد و مىخواهم كه حقيقت اين كار بر من معلوم شود غدغن فرمود كه جرّاح رفته به چشم اعتماد الدوله مرهم گذارد و پرستارى نمايد در اين اثنا رقم به حاكم شيراز نوشتند كه لطفعلى خان را گرفته روانه نمايد و او لطفعلى خان را از اردو به خانهء خود مهمان طلبيده چون مجلس خالى از اغيار شد فرمان شاه را درآورده به دستش داد لطفعلى خان دو دست خود را بر روى يكديگر گذاشته سمعنا و اطعنا گفته به امر شاه تسليم شد و او را بند كرده به اصفهان بردند و در آنجا محبوس نمودند پادشاه فرمان داد كه