محمد حسن خان اعتماد السلطنه
977
تاريخ منتظم ناصرى ( فارسى )
يقين بدانيد كه من بهتر و بيشتر از شما به اسرار اندرونى و داخلى عمارات سلطنتى واقف هستم و مىدانم كه صفى ميرزا سالم و باشعور و بيناست و خدا را بر صدق قول خود شاهد مىگيرم ، و پس از اين اظهار اگر شما بخواهيد حمزه ميرزا را به سلطنت برداريد خيانت بزرگيست كه به دولت و ملّت ايران كردهايد ، و نمىدانيد كه اگر اين قصد و خيال شما صورت وقوع بهمرساند چه هرجومرج و انقلابى در داخلهء مملكت درمىگيرد ، غير از شما دولت ايران باز امرا و رجال دارد تصوّر نمىكنيد كه بر خلاف شما آنها اندكى باغيرت و حقوق باشند و ملاحظهء نمكخوارگى و حقشناسى را بنمايند و به هواى نفس طفل صغيرى را بر مرد رشيدى ترجيح ندهند و به رغم انف شما صفى ميرزا را به سلطنت بردارند آن وقت ميان دو برادر كار به منازعه و كارزار كشد و دولت و ملت ايران به اين واسطه دوچار مخاطرات و زوال گردد ؟ آن وقت اگر شما زنده بمانيد خجل و اگر هلاك شويد معذّب خواهيد بود ، و همين حمزه ميرزا كه مىخواهيد او را به سلطنت منتخب كنيد آن وقت شما را از سگ كمتر خواهد دانست زيرا كه بر او معلوم مىشود كه شما اين كار را به هواى نفس كردهايد و باز بدانيد همين حمزه ميرزائى را كه به سلطنت برمىداريد و مصمّم جلوس دادن او هستيد و من اتابك و للهء او هستم قبل از آنكه شما به اين كار اقدام كنيد من با همين ناخنهاى خود او را خفه كرده و مردهء او را نزد شما خواهم آورد ، و اگر در اين قصد و رأى واقعا مجدّ و مصر باشيد حمزه ميرزا تا ساعت ديگر زنده نخواهد ماند آن وقت بايد الجاء و اضطرارا تاج سلطنت را بر سر صفى ميرزا بگذاريد . چون خطابهء آغا مبارك به اختتام رسيد حيرت و بهت غريبى عارض حضار شد چرا كه از روى كمال بىغرضى و محض صدق بود ، تقريبا ربع ساعت گذشت و هيچيك از حضّار جوابى نداده و حرفى نزدند ، بعد از آن اعتماد الدوله سر بلند كرده گفت : اگر فى الحقيقه صفى ميرزا سالم است و از عقل و بصر عارى نيست و در قصر اصفهان مقيم مىباشد كمال بىانصافى است كه ما او را از سلطنت خلع نمائيم و برادر كوچك او را به جاى او نصب كنيم . تمام امرا و وزرا كه حاضر بودند اين حرف اعتماد الدوله را تصديق نمودند . اعتماد الدوله گفت : حالا كه آرا به سلطنت صفى ميرزا متّفق شد بايد شخصى را معجّلا به اصفهان