احمد بن محمود ( معين الفقراء )
84
تاريخ ملازاده ( فارسى )
و له ، رباعى زلف تو بجور ، همچو ايام چراست ؟ * چون سيم ، سخن ، ز وصل تو خام چراست ؟ گر نرگس تو مىنكند صيادى * اى پسته دهان ! چشم تو بادام چراست ؟ و له ، رباعى چشم خوش تو خصم من خسته چراست ؟ * با من لب تو چو زلف تو بسته چراست ؟ ابروى كمان مثالت اندر حق من * گر نيست جفاى چرخ ، پيوسته چراست ؟ و له ، رباعى گفتم بكمان ابرويى : اى سرو سهى * با من چو دو زلف خود سراسر گرهى تير مژه بر كرد و بزد بر من و گفت : * بار دگر ابروى مرا قوس نهى ؟ و له ، رباعى گفتم كه سپيده كردهيى بهر كسى ؟ * رنجيد نگار ازين و بگريست بسى گفتا كه : ز شام زلف خود بيزارم * گر بر رخ من سپيده دم زد نفسى و له ، رباعى با ما چو سر زلف تو رايى بنهاد * جزعت بكرشمه جان بهايى بنهاد گفتم : چو دعا بدستم آيى ؟ در حال * بشكست نگار و دست و پايى بنهاد و له ، رباعى شادى ز تو هرچند بسى نيست مرا * الا غم تو هم نفسى نيست مرا سبحان اللّه هزار دل بردى بيش * و آنگه گويى دل كسى نيست مرا حكيم شمسى اعرج روزى به خدمت او آمد ، بار نيافت ، اين قطعه بگفت و بفرستاد : قطعه صدر الشريعه بار ندادم بنزد خويش * زيرا كه هست جان و بود جان ز بار دور رويم چو چشم بد شد وزين روى به بود * چشم بد از چنان سرو صدر كبار دور