محمد رضا واليزاده معجزى
310
تاريخ لرستان ( روزگار پهلوى ) ( فارسى )
وسط او و بنده به ديوار اصابت كرد . آنها براى حفظ جان خود چراغ را خاموش كردند كه با استفاده از روشنايى چراغ ، آنها را به قتل نرسانند . در همان شب تير ديگرى از كنار سر و گردن يك نفر مستخدم كه نزد بنده بود گذشت و آن بيچاره چنان به زمين افتاد كه نزديك بود مغزش متلاشى گردد . بالاخره مدير دفتر دادگسترى كه كارى از پيش نبرده بود ، عازم خرمآباد شد كه از آنجا به تهران برود . بنده به او توصيه كردم كه در تهران چيزى از قضاياى محل براى امان اللّه خان نقل نكند و خيال آن مرد خوب را ناراحت نسازد . بخشدار در سرابدوره بود كه تلفن به صدا درآمد و دكتر مرزبان فرماندار لرستان ( 1325 ) به مشاراليه اعلام كرد كه نيرو قريبا عازم آنجا خواهد شد . بخشدار به انتظار ورود نيرو به كوهدشت برگشت و روز بعد در كنار پنجره به جاده خرمآباد مىنگريست . از فاصله خيلى دور برق كاميونهاى ارتش را ديد . بعد از نيم ساعت قريب 9 كاميون سرباز وارد شد . سرهنگ برخوردار ، فرمانده ستون اعزامى ، لدى الورود با دسته هواخواهان امير اعظم كه به چند هزار نفر سوار و پياده بالغ بودند ، تماس پيدا كرد . ولى هراندازه او مدارا مىكرد آنها بر پايدارى خود مىافزودند ، چه كاملا مركوز ذهن آنها شده بود كه اصلا دولتى وجود ندارد . سرهنگ برخوردار بىاندازه تلاش مىكرد كه بدون تيراندازى و خونريزى آنها تسليم شوند و اموال غارتى را پس بدهند ، ولى سودى نداشت و حتى وى براى جلوگيرى از تيراندازى اين دو دسته شبها تخت خود را در وسط ميدان جنگ مىزد و بىواهمه به خواب مىرفت و مردم از اين شهامت او به تعجب افتاده بودند . دسته هواخواه امير اعظم كه اقوامش در رأس آنها بودند ، بسيار كوشيدند تا سرهنگ برخوردار را با خود موافق سازند [ ولى ] فايده نداشت ؛ لذا چند نفر از افسران زيردست او را از راه تحريك عاطفه با خود موافق ساختند كه لااقل تصميمات و نظرات سرهنگ را در مورد اين غايله به آنان بگويند ، و لكن سرهنگ خيلى از آنها زرنگتر و از قضيه كاملا آگاه بود . سرانجام يك روز عصر گفت فردا به اين قوم حمله مىكنم ؛ اما قضيه را مكتوم داشت كه اطرافيان او چيزى از اين مقوله ندانند . قبل از طلوع سرهنگ برخوردار به اتفاق سرهنگ خسروى فرمانده هنگ ژاندارمرى لرستان به طرف خانههاى دسته امير اعظم راه افتادند . ضمنا دو كاميون مملو از سرباز مسلح از جناحين