محمد رضا واليزاده معجزى

248

تاريخ لرستان ( روزگار پهلوى ) ( فارسى )

داد تا مير عباس برادر بزرگتر ميرزا محمد خان را كه نزد سرهنگ ميرزا على خان بود به حضور آوردند و دستور داد كه او را چوب بزنند . به محض صدور دستور دسته‌اى چوب آوردند و دو سرباز يكى بر پشت گردن و ديگرى روى ساق پاى وى نشست و دو سرباز ديگر از جناحين شروع به چوب زدن كردند . چنان محكم بر پشت او مىزدند كه تكه‌هاى گوشت بدنش جدا شده چند قدم دور تر مىافتاد و خون مانند فواره از جاى گوشت و پوست كنده شده به هوا مىرفت . آن‌چنان چوبى به عباس خان زدند كه حضار به گريه افتادند و آن‌گاه پزشك آورده گوشت‌ها را قيچى كرده دور انداخت و روى زخم‌ها مرهم و دوا گذاشت و پانسمان كرد و او را به كنارى بردند . به طورى كه نقل شده ، عباس خان در اثر اين چوبكارى ديگر سلامت خود را بازنيافت و همواره عليل المزاج بود تا در زندان قصر فوت كرد . سپهبد امير احمدى بعد از چوب زدن عباس خان امر كرد كه اين 42 نفر را پاى تپه نگاه داشتند و آن‌گاه فرمان آتش به مسلسل‌چيان ، كه قبلا آنها را آماده كرده بودند ، داد و چنان وانمود ساخت كه مىخواهد همه را يك‌جا تيرباران كند ؛ ولى به زودى دستور داد آنها را دوباره به داخل اردو آوردند . سپهبد از ميان 42 نفر دستگيرشدگان احمد خان و امير خان را مرخص كردند و آن‌گاه شروع به خلع سلاح طايفه كرد و از اين حيث كه خيالش راحت و آسوده [ شد ] نخست دستور داد زن و بچه محبوسين و طايفه را به سرپرستى سرهنگ جلال خان خاضع « 1 » زودتر حركت دادند . بعد از اين اقدام اردو را به سوى كبيركوه حركت داد كه با دوسته و طايفه زيد على جنگ نمايد . سپهبد با اين اردوى مهم كه مركب از چند ستون نظامى بود طايفه « زرين‌جو » را در ماژين و خود « دوسته » را در كبيركوه محاصره كرد . ولى دوسته با زن و بچهء خود در محل امنى پنهان مىشوند و هراندازه نظاميان كوه را تفتيش مىكنند اثرى از آنها به دست نمىآورند ؛ لكن جمع كثيرى از رفقاى او را دستگير كرده با زن و بچه‌شان به طرف پل گاميشان 16 حركت دادند . بعد از چند روز كدخدا على خان ، ميررضا زيد على و حاجى برادرش [ را ] با چند نفر دست بسته نزد خوانين محبوس به اردوگاه بردند . پس از انقضاى چند روز عده‌اى را در آبدانان گذاشته بقيه را با

--> ( 1 ) . سرهنگ جلال خاضع از افسران قديمى و ساليان متمادى در مناطق عشايرى لرستان حكومت كرده [ بود ] آخرين شغل او رياست امور عشاير بود كه بعد از مدتى رزم‌آرا اخاذيهاى او را به ارتش [ اعلام كرد و او ] به زندان رفت و [ . . . ] بعدها بازنشسته شد .