محمد رضا واليزاده معجزى
632
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
محتاج كردند . گله و رمه و اثاثيه خانه و پول نقد و مواد غذايى و اشياء تجملاتى و فرش و پرده و خلاصه هرچه داشتند ، به دست اردوى والى افتاد و خود امير اشرف « 1 » از هول اسارت يا كشته شدن به دلفان رفت و بدبختانه در آنجا هم از حملات دشمن محفوظ نمانده ، در محل موسوم به " بادآورد " مردم سلسله و دلفان متفقا به او حمله برده ، در آنجا هم شكست خورده و اموال و اثقالى را كه از دست سواران والى پشتكوه نجات داده بود ، در بادآورد به يغماگران سپرده و همه نصيب موموندهاى دلفان و حسنوندهاى اليشتر گرديد . و نيز از جمله وقايع اين سال تسلط كامل خوانين بيرانوند به شهر بروجرد است . خوانين مزبور شهر بروجرد را مقر خود قرار داده و چون با خوانين گودرزى خويشاوندى داشتند ، هر اقدامى را كه مىخواستند نسبت به بروجرد و دهات آن بكنند ، كسى قدرت مخالفت با آنها را نداشت و آنها هم متأسفانه براى تجاوزات خود حد معينى قائل نبودند و هرچه دلشان مىخواست انجام مىدادند . تنها چيزى كه مىتوانست از تعديات بيرانوندها جلوگيرى كند ، يك قدرت مشابه بود ؛ و الا حساب خدا و وجدان و رحم و مروت و انصاف مطلقا در كار نبود . كما اينكه در شهر بروجرد براى طمعورزى و پولدوستى دست به عمل زشتى زدند . آنها آب شهر بروجرد را قطع كرده و مردم را در تنگناى بىآبى و تشنگى گذاشتند و تا چند روز نگذاشتند آب به لب خشكيده اهل بروجرد برسد . وقتى كه عرصه بر بروجرديان تنگ شد ، به دست و پا افتادند و اشخاصى را نزد خوانين بيرانوند واسطه كرده و حاضر شدند كه من باب حس پولدوستى خوانين هر مبلغ كه بخواهند ، تقديم كنند . البته خوانين خيلى دست بالا را گرفتند ولى سرانجام موضوع به تقديم روزى شصت تومان خاتمه پذيرفت و خوانين اجازه دادند كه آب به شهر بروجرد جريان پيدا نمايد . طايفه حسنوند كه ديدند خوانين بيرانوند خوب لقمهاى را در گلو فرو بردند ، آنها هم به طمع افتادند و نهر شعبان را كه از قريه شعبان تا قسمت پايين ، يعنى قسمت جلويى ، شهر را مشروب مىساخت ، چند شبانهروز قطع كردند و آنها هم با اخذ مبلغ گزافى مجددا آب را جارى ساختند و اين بدعت را خوانين بيرانوند از خودشان به يادگار گذاشتند . من نمىدانم بيرانوندها تا چهاندازه شرعا و عرفا حق داشتهاند آب بروجرد را قطع كنند و نيز
--> ( 1 ) . مرحوم والد براى نگارنده نقل كرد كه در چگينى ، زير سلطه امير اشرف ، چند قريه را مالك بودم و آن مرحوم هر ساله ضبط قراء مزبور را عنفا مىبرد تا مرا به ستوه آورد و من در همين سال نزد امير اشرف رفته بودم كه حق خود را مطالبه كنم . گفتند : " به جنگ اردوى والى رفته . " روز بعد او را ديدم كه مورد تعاقب سواران والى بود و به سوى دلفان فرار مىكرد و در همان حال خنديد و گويى مىخواست به زبان حال به من بگويد كه اين مكافات اعمال اوست .