محمد رضا واليزاده معجزى

617

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

مرحوم حاج شيخ عبد الرحمن لرستانى و غيره از هواداران مشروطه و مخالفين جدى رژيم محمد على شاه بودند ، عده ديگر مانند مرحوم حاج ملا رشيد دزفولى « 1 » كه با حاج شيخ فضل اللّه نورى ارتباط و مكاتبه داشت و از مخالفين فوق العاده سرسخت مشروطه‌خواهان بود ، با جمعيت كثيرى در ميدان‌ها و كوچه‌هاى شهر شعارهاى ضد مشروطه مىدادند و يكى از شعارهاى معروف آنان مصراع زير بود كه گويا زادهء طبع خود مرحوم حاج ملا رشيد بوده است : ما دين نبى خواهيم * مشروطه نمىخواهيم چون مبارزات حاج ملا رشيد توأم با تحريك احساسات مذهبى مردم فناتيك خرم‌آباد بود ، عدهء كثيرى از مسلمانان شهر بر حاج ملا رشيد گرد آمدند و عرصه را بر مشروطه‌طلبان تنگ كردند . چون مشروطه‌خواهان هم امثال حاج شيخ عبد الرحمن را در رأس خود داشتند ، آنها نيز با اين توپها از ميدان درنرفته و متقابلا حملات شديدى عليه مرام محمد على شاه كرده و شعارهاى ضد استبداد مىدادند . در اين هنگام والى پشتكوه يكى از وزراى خود را مأمور ساخته بود كه ظاهرا به عنوان همكارى ، و لكن باطنا جهت متفرق ساختن آنان ، اقدامى بكند . وزير والى يك روز وارد انجمن آقايان شده سلام كرد و سپس گفت : " والى خيلى ميل دارد با اين انجمن ارتباط داشته باشد و منويات آنها را اجرا كند ، ولى چون قاعدتا بايد با رئيس هر مؤسسه‌اى مذاكره و مكاتبه شود ، تقاضا كرده كه آقايان رئيس خود را معين نمايند " . در آن ميان حاج شكر اللّه سلاحورزى معروف به " حاج شاكل " از روى صندلى برخاسته و گفت ما اعضاء اين انجمن همه رئيس هستيم ، ولى هيچ كدام هم رئيس نيستيم . ما همگى برادريم و رئيس و مرئوس نداريم . مرحوم حاج شيخ عبد الرحمن كه انتظار نداشت يك نفر در مقابل او با فرستاده والى پشتكوه اين‌گونه تكلم نمايد ، سخت برآشفت و به عنوان قهر مجلس را ترك گفت . « 2 » .

--> ( 1 ) . بيوگرافى اين روحانى باتقوى را در فصل مربوط به حكومت نظام السلطنه نوشته‌ايم . حاج ملا رشيد در انقلاب سال 1324 از مدافعين جدى نظام السلطنه بود و جان و مال او را از دست شورشيان خرم‌آباد نجات داد . وى روىهم‌رفته روحانى غيرتمندى بوده است . ( 2 ) . خود مرحوم مير صيد محمد خان اشرف العشاير وزير والى پشتكوه اين داستان را در مجلسى اين‌طور نقل كرده كه در همان موقع كه انجمن شورى در خرم‌آباد تشكيل مىشود ، براى به دست آوردن اوضاع و احوال به خرم‌آباد مىآيد و دو سه روزى كه در خرم‌آباد توقف مىكند ، دوستان صديق به او ابلاغ مىكنند كه انجمن تصميم گرفته‌اند شما را بازداشت و از مراجعت ممانعت نمايند . وى با خود مىگويد كه بايد حيله‌اى به كار برد تا از اين مهلكه نجات پيدا كرد كه گفته‌اند :