محمد رضا واليزاده معجزى
54
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
فراهم كرده ، آهنگ لرستان كرد و شاهزاده محمود از قبايل حسنوند ، كاكاوند ، ساكى و چوارى و بيژنوند و جماعتى از قبايل پشتكوه كه سپرده به حسن خان فيلى والى پشتكوه بودند ، دوازده هزار تن مرد سپاهى انجمن كرده در اراضى هرو لشكرگاه فرمود و شاهزاده جهانشاه را كه كهتر برادر اعيانش بود ، با چهار هزار سوار و پياده از پيش روى سپاه بفرستاد . از قضا سواران سگوند و جماعتى از لشكر حسام السلطنه با اينكه عددى قليل بودند ، با جهانشاه دچار گشتند و جنگ بپيوستند . در اول حمله جهانشاه شكسته شد و طريق فرار گرفت و مردم فيلى از قفاى او پراكنده شدند و سواران سگوند ايشان را دريافتند و تفنگهاى ايشان را گرفته مانند بار حطب برهم نهادند و بر اسبهاى خويش حمل داده ، زمام اسبها را گرفتند و پياده به منازل خويش رهسپار گشتند . اين خبر چون در لشكرگاه شاهزاده محمود پراكنده شد ، دل لشكريان ضعيف گشت و در اين وقت چنان افتاد كه بعضى از رعاياى فيلى كه در هرو مرزعى و مربعى داشتند به درگاه شاهزاده محمود آمده ، معروض داشتند كه اين لشكر مزارع و مراتع ما را شبچر مىدهند و آذوقه و اندوخته ما را به غارت مىبرند . شاهزاده محمود مردى خراسانى را كه عباس خان نام داشت و حارس سراپرده و حافظ خوابگاه شاهزاده ، بود طلب داشت و فرمان داد كه ميان ده و قريه اين مردم رفته ، دست تعدى لشگريان را از ايشان بازدارد . عباس خان برنشسته ، عنان زنان به مزارع آن جماعت شتافته بيارميد . هم در اين وقت جمعى از لشگريان بدان ديه دررفتند و آغاز تعدى كردند چندانكه عباس خان از در طرد و منع بيرون شد ، مفيد نيفتاد و هيچ كس او را وقعى و مكانتى نگذاشت و لاجرم او را حيلتى در خاطر آمد و چند تن از مردم قريه را طلب كرده ، ايشان را آموزگار شد كه هماكنون راه برگيريد و از پشت اين جبل كه مشرف بر اين قريه است سر به در كنيد و تفنگهاى خويش را گشاد دهيد و غوغا در اندازيد كه اينك لشگر حسام السلطنه است كه از راه دررسيد . چون چنين كنيد اين لشكريان بيم كنند و از اين قريه به در شوند . مردم قريه سخن او را پسنده داشتند و در زمان بشتافتند و از فراز قريه سر بيرون كردند و تفنگها بگشادند . سخن در افتاد كه لشگر حسام السلطنه است و لشگريان از قريه به لشكرگاه گريختند . در اين وقت از غوغاى مردم و فرار لشگريان و هايهوى اهل قريه امر بر خود عباسخان ديگر گونه گشت و باور داشت كه لشكر حسام السلطنه رسيد روا نديد كه ولىنعمت را آگهى ندهد . بر اسب خويش نشسته ، چون برق و باد راه لشگر شاهزاده محمود پيش داشت از قضا اين