محمد رضا واليزاده معجزى
384
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
در جبين اين كشتى نور رستگارى نبود با اينكه عناصر اردوى سالار الدوله اكثرا افراد جنگديده و ورزيده عشاير لرستان بودند ، معهذا چند چيز موجب شد كه آيت شكست را همهكس از وجنات آنها بخواند : 1 . همانطور كه گفته شد ، ظهور اختلاف فيما بين سركردگان و رؤسا تشكيل و همفكرى و اتحاد معنوى آنان را از ميان برد و قلبا خصومت مخفى در ميان آنان بوجود آمد . براى اينكه آنها بهطور ضمنى شخصيت همديگر را تحقير كرده و هريك خود را برتر از ديگرى شمردند . براى يك ارتش خطرى مهمتر از لجاجت مردان و فرماندهان آن ارتش نيست . 2 . اين اردو عظيم به محض اينكه فرصتى براى چاپيدن اموال مردم بدست آوردند ، يك دفعه از هدف اصلى خود عدول كرده و معجلا به طريقى منحرف شدند . آنها كه مىخواستند جواهرفروشيهاى تهران را غارت كنند ، اينك به ظروف و قاليچههاى قراء بين راه قانع شده و آنقدر از اين اموال بر اسبهاى سوارى خود بار كردند كه به كلى شكل سپاهىگرى خود را از دست داده و به هيئت قاطرچيان و چارپادارانى كه مال التجاره بر چارپايان خود بار كرده از شهرى به شهر ديگر مىبرند ، درآمدند . بعضى از سواران آنقدر قاليچه و اسباب و ظروف بر مال سوارى خود حمل كرده بودند كه كمر حيوان خميده شده و ديگر قدرت حمل راكب را نداشتند و لذا آنها از اسب پياده شده ، خود مانند شاطرها جلو افتاده و سر حيوان را مىكشيدند و كس از آنها نمىپرسيد كه با اينبار سنگين چگونه مىخواهى مملكتى را براى مخدومت فتح و تصرف كنى زيرا همهشان بههمين درد مبتلى بودند . اگر سالار الدوله اندكى به فتواى عقل كار مىكرد ، بايستى از همانجا به خرمآباد مراجعت كند و اين اموال عاريتى را جابهجا كرده ، مجددا عزم تهران نمايد ولى او اين كار را نكرد و شايد به ورزيدگى و شجاعت دستياران خود مغرور بود و به اين نكته توجه نداشت كه اين سوارها هر اندازه شجاع باشند ، با اين بارهاى سنگين قدرت جنگ ندارند . 3 . علاوه بر دو علتى كه در بالا شرح داديم ، جبن ذاتى خود سالار الدوله هميشه موجب شكست او مىشد و اين از صفات ضد و نقيض سالار الدوله است كه در عين داشتن روح انقلاب و اغتشاش ، فوق العاده ترسو و جبون بود و پيش از همه فرار مىكرد . چنانكه قبلا نوشتيم ، در جنگ دومين سالار الدوله كه قريبا به آن خواهيم رسيد ، بعد از اينكه سالار الدوله از ميدان رزم فرار كرد ، موقع فرار به احمد يادگار شاهنامه خوان خود رسيد . گفت : " احمد قدرى از اشعار شاهنامه را بخوان . " احمد سينه را صاف كرده ، اين بيت را براى او با صداى مخصوص خود خواند :