محمد رضا واليزاده معجزى
373
تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )
اعدام مهر على خان بعد از وصول پيغام فاضل خان ايلخانى و حسن خان ايل بيگى سالار الدوله ديگر غير از كشتن مهر على خان سرتيپ چارهاى نداشت و تنها كارى كه به خاطر شفاعت والى پشتكوه پدرزن خود انجام داد اين بود كه از كشتن شير محمد خان پسر مهر على خان صرفنظر كرد و با اين كار مير صيد محمد خان اشرف العشاير وزير والى را كه خواهرش زوجه شير محمد خان بود ، نيز از خود راضى نمود . سالار الدوله كه از شوق آمدن فاضل خان و حسن خان و طايفهشان از خوزستان پاى از سر نمىشناخت ، در همان شب نايب محمد حسين خان نايب خود را كه از تهران با او آمده بود ، به اتفاق مير غضب احضار كرد و به آنها گفت مأموريت داريد كه با شتاب هرچه بيشتر به بروجرد رفته و مهر على خان سگوند را به قتل رسانيده و بدون درنگ به اينجا مراجعت و نتيجه را گزارش دهيد . شاهزاده دستور داد كه مهر على خان را مخير سازد كه زهر بياشامد و يا به وسيله طناب خفه و يا با طپانچه كشته شود . نايب محمد حسين خان و مير غضب به بروجرد حركت و در زندان مهر على خان را ملاقات و دستور داد شاهزاده را ابلاغ كردند . مهر على خان بخت برگشته مدتى به فكر رفت و سرانجام سر برداشت و كاسه زهر را از مير غضب گرفته به سر كشيد . مير غضب هرچه انتظار كشيد اثر سم در بدن مهر على خان ظاهر نشد ناچار كاسه ديگرى به او نوشانيد و از رنج زندگى راحتش كردند . بعد از وصول خبر كشته شدن مهر على خان سالار الدوله خودش به اتفاق همان عده هفتاد نفر خوانين لرستان به دادآباد رفت كه فاضل خان و حسن خان را با طايفه كوچ دهد . فاضل خان به سالار الدوله گفته بود طايفه من قدرى بىچيز شده و احتياج به كمك حضرت و الا دارند و سالار الدوله من باب كمك به سگوندها اجازه داد كه طايفه و قيطول عباس جودكى و على مراد خان را غارت كنند . به محض اين اجازه سگوندها مانند گرگ گرسنه به جان جودكىها افتاده و آنها را از هستى ساقط كردند و سالار الدوله كه حافظ جان و مال مردم و مسئول امنيت آنها بود به اين منظره
--> مهر عليخان نهايت قساوت قلب و بيرحمى را از خود نشان داده و به ويژه رفتار وى با آغا سلطان زوجه باوفا و غيرتمند مهر على خان به كلى دور از انصاف و خلاف سيره جوانمردان بوده است زيرا آغا سلطان وقتى كه شنيد فاضل خان جان شوهر شجاع و غيرتمندش را شرط همكارى و وجه المصالحه پيشكارى لرستان ساخته بهر نحو بوده در دادآباد نزد او رفت و در دامنش آويخت و اشك بسيار ريخت ولى آن مرد سنگدل او را با شدت ، بلكه با اهانت از خود راند و سخن زشتى هم به زبان آورد كه قابل نوشتن نيست .