محمد رضا واليزاده معجزى

212

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

خواهيد گرفت و بهتر آن است كه شما آنها را كنار گذارده و موجبات ترخيص هردو را فراهم سازيد و مسلما عند اللّه مأجور خواهيد بود . » فراشباشى بعد از وقوف بر اين‌كه اين دو نفر جزء خوانين نبوده و دو كدخداى زراعت‌پيشه و بىگناهند ، هردو را با زنجير و طوق گردن برده در گوشه زندان برج آبى گذاشت و سراغ نفر سوم آمده و او اللّه مراد خان دايى اسد خان بيرانوند بود . برگرديم به داستان اعدام قبلا نوشتيم كه فراشباشى براى اين‌كه زندانيان از سرنوشت شوم خود آگاه نشوند ، آنها را به بهانه چوب حضورى خوردن از زندان بيرون مىبرد و نخستين كسى را كه بيرون بردند اللّه مراد خان دايى اسد خان بود . بعيد نيست غالب زندانيان سخن فراشباشى را در مورد چوب خوردن باور كرده باشند لكن از طرز بيرون بردن زندانيان و نعره زدن آنان و صداى فوران خون از رگهاى گردن مقتولين و زود برگشتن فراشباشى جهت بردن نفر بعدى و همين‌طور شنيده نشدن صداى ضربات چوب كه غالبا توأم با صداى داد و بيداد هم مىباشد و اوضاع احوال ديگر از جمله اين‌كه در آن موقع كسى در دار الحكومه حاضر نبوده كه محبوسين در حضور آنها چوب بخورند و خود ظل السلطان هم هنوز در علىآباد ( اردوگاه ) خوابيده بود ، متوجه شدند كه فراشان در فاصله چندمترى زندان رفقاى آنها را به مير غضب‌ها مىسپارند و اين مطلب بيشتر موقعى به يقين پيوست كه آنها به سائقه حس كنجكاوى از روزنه دروازه چوبى قديمى زندان برق خنجر مير غضب را مىديدند كه براى شكافتن حلقوم رفقايشان كشيده مىشد . بنابراين ديگر جاى شك و ترديد نبود و حساب كار دستشان آمد . موقعى كه اللّه مراد خان را به دست مير غضب دادند و او فهميد كه لحظات آخر عمر را طى مىكند خود را مردانه آماده مرگ ساخت و كمترين استرحامى نكرد و شهادتين را به‌جاى آورد . و لحظه‌اى بعد سرش از كالبد بدن جدا گرديد و آن بدبخت نفهميد كه به چه گناهى در نعمت حيات محرومش ساختند . ساير خوانين كه در محيط ظلمانى زندان بودند همين‌قدر شنيدند كه اللّه مراد خان فقط يك‌بار نعره كشيد و متعاقب آن صداى خورخور گلوى بريده او به گوششان رسيد و بعد از آن سكوت حكمفرما شد و تنها صداى فش‌فش خفيفى شبيه جهيدن خون از گلوى مذبوح به گوش مىرسيد و از همان روزنه رنگ قرمز خون هم مبين كشته شدن محكوم بينوا بود .