محمد رضا واليزاده معجزى

143

تاريخ لرستان ( روزگار قاجار ) ( فارسى )

وسيله تلگراف رمز به ظل السلطان دستور مىدهد كه حسينقلى خان ايلخانى را به قتل رسانيده ، نتيجه را به اطلاع شاه برساند . ظل السلطان كه شايد خودش هم بىميل به اجراى چنين دستورى نبود ، حسينقلى خان را به اصفهان احضار مىكند تا در تماشاى سان و رژه افواج شركت كند . مرحوم ايلخانى به اتفاق اسفنديار خان سردار اسعد و حاج على قلى خان وارد اصفهان شد . حسين قلى خان ايلخانى كاملا مراقب اوضاع بود و از نيات دربار و تصميم ناصر الدين شاه و ظل السلطان آگاه بود . به اين جهت حاج على قلى خان سردار اسعد را نيز كه مورد توجه پدر بود ، با خود به اصفهان آورده و در نظر داشت كه اگر حادثه‌اى روى داد وصيت‌هاى خود را بكند . مرحوم حسينقلى خان پس از ورود به اصفهان حاج على قلى خان را كنار كشيده و مىگويد : " پدر جان ساعت آخر زندگى من است و من ديگر تو را نخواهم ديد . اينك بنام يادگار ساعتى را در جيب دارم به تو مىدهم كه . . . " حسينقلى خان پس از اين گفت‌وشنودها با پسران خود وداع و به‌طرف عمارت حكومتى حركت مىكند . ظل السلطان از ترس انقلاب مردم چند محله بختيارىنشين اصفهان را تحت مراقبت جدى قرار داده و در واقع حكومت نظامى در شهر اعلام و از همه مهمتر اطراف عمارت حكومتى را با چند فوج سرباز احاطه كرده و بدين وسيله سعى مىكند كه از هر پيش‌آمدى جلوگيرى كند . حسينقلى خان به محض اين‌كه وارد عمارت حكومتى مىشود فرمان قتل او را صادر مىگردد . عده‌اى سرباز و مير غضب‌ها حاضر براى اجراى دستورهاى شاهزاده قاجار بودند . ايلخانى بختيارى بناى فحاشى را به ظل السلطان گذارده و مىگويد از كشتن من تو استفاده نخواهى كرد ، بلكه روزى به ضرر اين كار متوجه خواهى شد كه ديگر نتيجه‌اى نخواهد داشت . « 1 »

--> ( 1 ) . يك نفر از اطرافيان خيلى نزديك و محرم ظل السلطان نقل كرده كه هنگامى كه خبر كشته شدن پدرش ناصر الدين شاه را به او دادند بر خلاف تصور حضار بىنهايت جزع و فزع مىكرد و مرتبا بر سر و كله خود مىكوبيد و سرشك از ديده روان مىساخت آن شخص مىگويد : " من جلو رفتم و آهسته گفتم حضرت و الا شما هميشه در نزد اشخاص مورد اطمينان خود از شاه بدگويى مىكرديد . حالا چرا اين‌قدر نوحه و زارى مىكنيد ؟ " شاهزاده در جواب مىگويد : " براى مردن پدرم گريه نمىكنم ، بلكه به ياد سخنان ايلخانى افتاده‌ام . " يكى از علل بدگمانى ناصر الدين شاه را از ايلخانى كه بالاخره منجر به صدور فرمان قتل وى شد ، اين‌طور نقل كرده‌اند كه در سال 1299 يك شب حسينقلى خان به‌طور شوخى يا جدى به ظل السلطان رو كرده گفت : " هر موقع حضرت و الا اراده كند حاضرم تهران را مثل آب خوردن برايت تصرف كنم و تاج تخت سلطنت را برايت بالا معارض گردانم جاسوسان دربار كه هميشه در پيرامون ظل السلطان بودند و كارهاى او را به دربار گزارش مىدادند ، مذاكرات اين مجلس را به سمع شاه رسانيدند كه از ارتش منظم و مجهز ظل السلطان همواره بيم و هراسى در دل داشت و از عاقبت كار ترسيده و به عنوان آزمايش وفادارى فرزند محرمانه به او امر كرد كه بايد حسينقلى خان ايلخانى را به