شمس سراج عفيف

523

تاريخ فيروزشاهى ( فارسى )

جهان ديده بود دستور او * جهان روشن از رأى پر نور او ، 153 . جهان را نبود از بنه هيچ ساز * به فرمان او نقش بست اين طراز ، 156 . جهان را خاص اين صاحب سپرد * به خود مايگى پى چه بايد فشرد ، 336 . جهان گرچه نيرنگ سازى نمود * بدان خسروان بين چه بازى نمود ، 428 . جهاندار با فتح دمساز گشت * شبانگه به آرامگه بازگشت ، 120 . جهانش كه در صلح و جنگ آزمود * ز جنگش زيان ديد و از اصلح سود ، 158 . چرا دادم كسى را به خود زينهار * نگشتم بران گفته زنهار خوار ، 246 . چرا دولت مر يكى را رخ نمايد * ز در اقبال ناخوانده درآيد ، 58 . چشم خودبينى ار توان بردوز * كافت نعمت است خودبينى ، 230 . چشم رعايت ز رعيت مگير * تا بودت ملك عمارت‌پذير ، 184 . چنان آمد از هردو لشكر غريو * كزان هول ديوانه شد مغز ديو ، 116 . چنان به كه با او مدارا كنيد * بناليد و عذر آشكارا كنيد ، 158 . چنان دادگر شد كه در شام و روم * زدى داستان كاى خوشا مرزوبوم ، 91 . چند روزى دزد اگر قصد متاعى كرده * خانه هم خاليست خصم خانه هم بيدار نيست ، 480 . چو بخشش كند ره نمايد بگنج * چو بخشايش آرد رهاند ز رنج ، 152 . چو برگشت كرد از جهان روزگار * ز شش پادشه ماند شش يادگار ، 255 . چو تيرش گذر بر دليران كند * نشانه ز پهلوى شيران كند ، 199 . چو خصمان گرفتار خوارى شدند * همه در ميان زينهارى شدند ، 242 . چو شاه جهان از جهان برترست * جهان كان گوهر شد او گوهرست ، 284 . چو لشكر هراسان شود در ستيز * سگالش نسازد مگر در گريز ، 56 . چون بخت نكو رسد به يارى * مطلوب به دست خود به يارى ، 163 . چون بخت كله ز سر ستاند * نعلين به پاى هم نماند ، 210 . چون بزم ما ببينى خالى ز ما بگوئى * روزى درين محلت غوغا زدى حسابى ، 98 . چون تو شدى سايهء يزدان پاك * سايه نشان باش برين مشت خاك ، 184 ، 357 . چون درآيد كاروانى از ديار دوستان * خلق بر قاص نظر دارد چنين مقصود را ، 174 . چون دولت هركرا داده به خود راه * نبشته بر سرش نصر من الله ، 333 . چون همه كس خدمت سلطان كنند * هرچه كه سلطان بكند آن كنند ، 341 ، 439 . چه پنداشتى كار بازيست اين * همه نكتهء كارسازيست اين ، 219 . چه جرم ديد خداوند سابق الانعام * كه بنده درنظر خويش خوار ميدارد ، 304 . چه خوش گفت جمشيد باراى زن * كه يا خانه يا گور به جاى زن ، 352 . چه گنجينها زير بارش كشد * چه اقبالها در كنارش كشد ، 40 .