اسكندر بيگ تركمان

1003

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بظهور نياورند آمادهء جنك و جدال بوده بعد از آنكه بتوفيق حضرت ذو الجلال قلعه بقهر و غلبه مفتوح گردد توقع عفو و امان نداشته باشند . آن گروه بيعاقبت سر بچنبر اطاعت درنياورده شروع در توپ انداختن كردند و فرستاده همايون را نزد خود راه نداده تهديد قتل دادند بعد از سه روز عساكر نصرت شعار بمحاصرهء شهر و قلعه مأمور گشته بر دور آن حصار استوار محيط گرديدند و بلوازم اسباب قلعه گشائى مشغول شدند . در خلال اينحال بمسامع جلال رسيد كه حسن پاشا حاكم موصل باستغاثه بكرسو باشى و فرمودهء حافظ احمد پاشا با موازى پانصد نفر از ابطال رجال بكومك قلعهء بغداد ميآيد و ذخيرهء فراوان همراه دارد كه بقلعهء رساند فوجى از افواج قاهره و تفنگچيان ركاب اشرف بسركردگى معتمد الخاقانى زمان بيك ناظر بيوتات بر سر ايشان تعيين شدند و مبارزان قلعه گشا از همه طرف مورجلها و سيبه‌ها ترتيب داده در تضمين محصوران سعى موفور و كوشش غير محصور بظهور ميآوردند بتخصيص جانب غربى شهر طرف نارين قلعه كه درويش محمد بيك ولد بكرسو باشى محافظت مينمود و بحسن اهتمام قورچى - باشى و قورچيان عظام مفوض گرديده بود سيبه‌ها پيش آورده در اندك روزى بپاى بروج رسانيده شروع در حفر زير برج و باره كردند و در عرض بيست روز كار چنان بر محصوران تنك شد كه جمعى از حارسان نارين قلعه بتخصيص درويش محمد مذكور چاره بجز استيمان نيافته فرياد الامان برآوردند و در شب بيست و يكم فوجى از قورچيان عظام حسب الفرمان قورچى باشى از طرف نارين قلعه هجوم نموده از دريچهء كه در جانب سيبهء قورچى باشى بود دليرانه بالا رفته داخل نارين قلعه شدند و در آنشب تا موازى سيصد نفر بالا رفته بالاخره قورچى باشى نيز داخل شد و در نارين قلعه كره‌ناى كشيده صداى فتح و غلغلهء ظفر در شهر افتاد و دليران قلعه گير از نارين قلعه روى به شهر آوردند . بكرسو باشى و عظماء قوم [ 707 ] كه در شهر اقامت داشتند از صداى رعد آواى كره‌نا و ولوله و آشوب مبارزان قلعه گشا خبردار گشته اندكى از خواب غفلت بيدار شدند و چون نارين قلعه از دست رفته جنود قزلباش داخل شهر شده بودند ترك سعى و ستيز بيفايده كرده درويش محمد مذكور و يك يك از آقايان و عظماء قوم در كمال ندامت و خجالت نزد قورچى باشى آمده از خوف جان در سايهء مروت شاهانه پناه ميجستند . القصه در روز يكشنبه بيست و سيم شهر ربيع الاول قلعهء گردون اساس دار السلام كه چندين سال بود كه از تصرف منسوبان اين دودمان بيرون رفته كمند همت هيچيك از پادشاهان سلسلهء صفويه بر كنگرهء آن حصن حصين نرسيده بود به قوت قاهرهء يزدانى و نيروى دولت و اقبال حضرت اعلى خاقانى مسخر اولياى دولت روز افزون به تصرف درآمد اميدوارى بكرم بلا انتهاى حضرت بارى عز اسمه آنست كه تا انقراض زمان در يد اقتدار منسوبان اين خاندان صفوى بنيان باقى و پايدار مانده دست تطاول و تعدى ارباب خلاف بر دامن خاكريزش مرساد حضرت واهب العطايا ذات اقدس همايون را بمقتضاى نيت درست و حسن اعتقاد تا ظهور قائم آل محمد صلى اللّه عليه و آله توفيق خدمت روضات مطهرات آن ارض مقدس معلى كرامت كناد . القصه بعد از فتح قلعه درويش محمد ولد بكر و عبد الرحمن چلبى و چند نفرى كه از روى اخلاص پيش آمده بودند از بحر غضب قيامت لهب بساحل نجات افتاده مورد بخشايش و الطاف شاهانه گشتند از حال ديگران تجسس نموده هر كدام شيعه مذهب بودند با آنكه خلاف و عناد بظهور آورده با جنود قاهره جنك و جدال مينمودند و حجت بر ايشان تمام شده بجهات مختلفه مستحق انواع عقوبات