اسكندر بيگ تركمان

842

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

مشايعت نموده نخواست كه موكب عالى بالكليه از كومك قزلباش خالى باشد موازى پانصد نفر از غازيان قزلباش و بندق اندازان ماهر ملازمان موكب عالى گردانيد كه تا هر جا صلاح باشد موافقت نموده بلوازم خدمت و جانسپارى اقدام نمايند و هر گاه رخصت يابند بازگردند و پيش آمدها ايلغار نموده صبحى بپاى قلعه چهارجو رسيده از رخنه كه ميدانستند بالا رفته على الغفله بقلعه درآمدند و دروازه‌ها گشوده تصرف در آن قصبه كردند و متعاقب موكب عالى نيز رسيده در چهارجو نزول اجلال نمودند حاكم آنجا كه در ارك بود جز اطاعت و متابعت چاره نيافت و ولى محمد خان چهارجو را بمعتمدان سپرده فوجى از بندق اندازن محراب خان را در آن قلعه گذاشته بر سبيل تعجيل روانه كنار آب آمويه گشت و كمال خواجه را پيشتر فرستاد و او از معبر چهارجو گذشته روى توجه ببخارا آورد آوازه وصول موكب پادشاهى در آن حدود شيوع يافته جمعى از هر طرف به او پيوستند امام قليخان كه با اندك مردمى جريده آمده به عيش و عشرت مشغول بود از ورود موكب پادشاهى خبر يافته چون قوت مقابله و متقاتله نداشت مضطرب - ورود ولى محمد خان پادشاه اوزبك ببخارا الاحوال چنانچه در فوق بتحرير پيوست والده و متعلقانرا برداشته بجانب قرشى گريخت و ولى محمد خان از فرار او خبر يافته خواجم بيردى اتاليق را پيشتر روانه شهر نمود و از در روز پنجشنبه شانزدهم شهر جمادى الثانيه داخل دارالملك بخارا گشته كافهء خلايق بعزم استقبال بيرون آمدند و جناب خانى روز هفدهم ماه مذكور بفراغبال و سرور قلب داخل شهر گشته ديگر باره در مقر دولت بكامرانى پاى بر مسند جهانبانى نهاد خطبه و سكه بدستور باسم و لقب شريفش مزين گشت سادات و علماء و ارباب و اهالى بخارا به كورنش عالى استسعاد يافته آثار بهجت و شادكامى بظهور آوردند اما وليمحمد خان از واقعه حليله پريشان خاطر و اندوهناك گرديده اصلا مسرت و شكفتگى كه در اينوقت مقتضاى طبع بود پيرامون خاطرش [ 596 ] نمىگشت و قاضى را كه تكفير او كرده زوجهء او را به عقد امام قليخان درآورده بود بمعرض يرغو حاضر كرده از آن امر ناپسند استفسار نمود قاضى سر خجالت پيش انداخته بتعدى سلطانى و بيم ضرر و ديگر عذرهاى ناموجه تمسك ميجست و نواب خانى در مقام سياست درآمده آتش غضب دمبدم زبانه ميكشيد بالاخره بشفاعت سادات و علماء و احتراز از اهانت ارباب علم متعرض نتوانست شد اما خفت و خوارى بسيار كشيد و همچنين از طبقهء اوزبكيه و اعيان بخارا كه با او غدر و نفاق انديشيده بودند بمعرض يرغو درآورده از خشم طبيعت و غايت آزردگى با آن جماعت خشونت آغاز نهاد و صبر و بردبارى و فرصت هر كار جستن كه در امور سلطنت از مقتضيات عقل و لوازم احتياط است منظور نداشته اكثر مردم را گيرانيده بمصادره و مؤاخذه كشيد اين شيوه بر طبايع قوم گران آمده ارباب توهم از بيم عقوبت و انتقام از او متوحش گشتند و طوايف اوزبكيه اگر چه بحسب ظاهر دعوى اخلاص و فدويت مىنمودند اما باطنا همان شيوهء غدر و نفاق مسلوك داشته خطا را در نظر از صواب ميشمردند و در اموريكه خير و صلاح او در آن نبود اصرار ميكردند تا آنكه مكنون خاطر خود را بظهور آورده عاقبت از بد عهدى و سست پيمانى و نفاق اوزبكيه رسيد به او آنچه از كلام آينده بوضوح ميپيوندد .