اسكندر بيگ تركمان

615

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

و كپيتان فرنگيه كه عبارت از امير و حاكم قلعه است در شوكت و اقتدار زياده از حاكم هرموز گرديد بدينجهت در بحرين نيز دخل كرده بودند درين هنگام كه فرخشاه والى هرموز فوت شده فيروزشاه پسرش قايم مقام گرديد . ركن الدين مسعود نام برادر رئيس شرف الدين لطف اللّه وزير هرموز كه صاحب اختيار مطلق بود از جانب برادر بحكومت ورتق و فتق مهمات بحرين قيام داشت و بمعاونت برادرش كه نزد هر دو حاكم معتبر بود در آن ولايت مطلق العنان شده بود در آن اوقات از زيادتى اقتدار و اختيار از جماعت فرنگيه متوهم شده خواست كه معين و ناصرى بهمرساند كس بفارس نزد خواجه معين الدين فالى كه با او قرابتى داشت فرستاده از او استمداد نمود خواجه مذكور حقيقت حال باللّه ويرديخان بيگلربيگى فارس اعلام نمود چون آن ولايت از توابع فارس است كه آن جماعت بتغلب متصرفند جناب خانى همت بتسخير آن گماشته خواجهء مذكور را با جمعى از تفنگچيان فالى كه با كمال جلادت در طريق قدراندازى مهارت تمام دارند ظاهرا بمدد حاكم و باطنا بتسخير و تصرف آن ملك مأمور گردانيده بجانب بحرين فرستاده و خواجهء مذكور ببحرين درآمده چند روز كه در آن بلده اقامت داشت طريق تصرف و تسخير آن ملك را به نظر احتياط درآورده همت بر آن گماشت كه آن بقعهء لطيفه را به تصرف درآورد و چنين فرصتى را از دست ندهد . شبى قريب بصبح او و رئيس منصور عمزاده‌اش با جمعى بدر خانهء ركن الدين مسعود آمده بيحجابانه باندرون رفته او را در منزلى كه خوابگاهش بود با چند نفر از اقربا و ملازمان كه حاضر شدند بقتل آوردند و مردم او از اين حال خبر يافته در مقام دفع حادثه شدند چون حاكم كشته شده بود متجنده بحرين زياده جرأت و دليرى نتوانستند نمود و خواجه معين الدين و رفقاى او بحراست و حفظ حال خود پرداخته دفع شر آن جماعت مينمودند . از انفاقات حسنه كه مستلزم اقبال مصون از اختلال شاهى است آنكه امير يوسف شاه برادر امير كمال برانغار از زيارت بيت الحرام عود نموده بعضى اموال او را قطاع الطريق آن حوالى برده بودند الله ويرديخان او را مقرر داشت كه با جمعى از تفنگچيان برانغار بتفحص اموال خود و بدست آوردن قطاع الطريق بجانب بحرين رود كه اگر خواجه معين الدين فرصتى يافته مهمى از پيش برد بمعاونت و حفظ حال او پردازد و امير يوسف شاه با جماعت برانغار كه بجلادت و مردانگى از اقران ممتازند سراغ اموال خود را تقريب ساخته روانه بحرين شد در وقتى به آنجا رسيد كه خواجه معين الدين و عمزاده‌اش حاكم را كشته با مردم او در مجادله و مصادمه بودند و هنوز از بيم گزند آن جماعت آرامى نيافته بودند بلطايف الحيل خود را باندرون شهر و قلعه رسانيده باتفاق خواجه مذكور و مردم فال و اسير بدفع و رفع اهل خلاف قيام نمودند جمعى كه طريق مخالفت مسلوك داشتند بجزا و سزا رسانيده ساير الناس كه جاده مطاوعت را بقدم متابعت پيمودند استمالت يافته برعيتى مشغول شدند و ساحت آن خطهء دلگشا كه ما صدق مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ و يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ است از لئالى آبدار اقبال بيزوال شاهى كه صدف پرورد عنايت الهى است ترصيع و تزيين يافت . چون اين اخبار مرموز رسيد فيروزشاه والى هرموز و كپيتان فرنگيه هر كدام جمعى از جنود خود را باسترداد ملك بحرين مأمور ساخته فرستادند و بين الفريقين مكررا در خشكى و دريا محاربات بوقوع پيوسته اگر چه در آن معارك خواجه معين الدين و مير يوسف شاه هر دو زخمى شده از آسيب