اسكندر بيگ تركمان

750

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

را در خوشامدگوئى تصور نموده با شمس الدين پاشا خطاب كرد كه قوم را قدرت مقابله با حضرت و الا جاه نبود و ترك شيروان كرده بدربند ميرفتند تو نگداشتى و خود بدروازه رفته تخته پل را خراب كردى و قوم را بمحاربه راغب ساخته دعوى ولايت و كشف كرامات كرده ميگفتى كه از اولياء و اقطاب به من خبر رسيده كه جنود قزلباش برين قلعه فيروز [ 528 ] نخواهند شد ملك على بيك جارچى كه مرد بذله گوى و هميشه در بارگاه معلى رخصت هزل و مطايبه داشت بشمس الدين پاشا كه مرد طويل اللحيه بود گفت كه عجب محاسن شيخانه دراز كردهء چون دعوى ولايت و كرامات كه ميكردى دروغ بود و وعدهء نصرت كه بقوم ميدادى بر عكس نتيجه داد بعد از اين تخفيفى در لحيهء شيخانهء شما مطلوبست باشارهء عالى دست بر محاسن او دراز كرده مويها را مشت مشت بر كندن گرفت و يكسر مو از وقاحت و قباحت نامرعى نگذاشت و آتش خشم شهريارى نسبت به او دميدم زبانه كشيده جز به آب سياست و عقوبات گوناگون انطفا نميپذيرفت . مجملا شمس الدين پاشاء با برادرش و يك پسر كوچك و دو سه نفر ديگر كه خاطر مبارك اشرف از حركات ناهنجار و سخنان متحيرانه ناهموار ايشان بغايت مكدر و خشم آلود بود مورد قهر و غضب گشته بانواع عقوبات معذب گرديدند و بعد از خراب البصره باردو بازار برده قطعه قطعه كردند و مرال نام شخصى شيروانى الاصل در ميان روميه نشو و نما يافته از جمله معتبران شده بود و خود را از شجعان روزگار و تيراندازان نامدار ميشمرد و بر هر تيرى از سهام نام خود نوشته بملازمان موكب اقبال ميانداخت و بمردانگى خود را مىستود يكى از ملازمان درگاه كه برادرش به زخم تير او مقتول شده بود بقصاص خون برادر استدعاى قتل او كرده رخصت يافت و همانساعت بقلعه رفته سر آن سرمست بادهء نخوت و غرور را بريده به نظر اشرف رسانيد و جنود روميه اگر چه عموما مستحق قتل و سياست شده بودند اما بخاطر اشرف رسيد كه آن جماعت قطع تعلق از اموال ظاهرى خود كرده بر سبيل خونبها بغازيان داده بعد از ايصال مطلق العنان بوده هر كس بهر طرف خواهد رود همگى آن جماعت بالطوع و الرغبه قبول اين معنى نمودند . يكى از جمله محصوران برادر خواجه حسام الدين گيلانى وزير خان احمد والى گيلان بود كه در گيلان منصب قورچى باشيگرى او داشت و در وقتى كه خان احمد از گيلان بشيروان آمده از آنجا بروم رفت او در شيروان توقف نمود به همان نام او را قورچى باشى ميخواندند بتمول مشهور و از شرارت و بد نفسى در ميان روميان بحس كفايت و كاردانى معروف و معتبر بود و خاطر انور از خواجه حسام الدين و برادران او كه باعث فساد گيلان و عصيان خان احمد و بروم رفتن او بودند منحرف بود چنانچه خواجه شمس الدين نام يك برادر او در دار السلطنهء قزوين معروض تيغ ياسا گرديد و او را در ايام محاصره قلعه دولتخواه روميان و مدبر مهام ايشان بود و بعد از فتح قلعه كه به نظر اشرف درآمد بچرب زبانى و سخنان دروغ بيفروغ كه مركوز طبيعت گيلانيان است اظهار كفايت ديوان نموده متقبل شد كه از غنايم و اموال اهل قلعه مبلغى خطير بعساكر نصرت شعار عايد گرداند و بدين وسيله چند روزى خود را از شحنه قهر پادشاهى صيانت نمايد . در اول حال سخن پنجاه هزار تومان شاهى عراقى بميان آورد هر چند بر ضمير انور كه محك عيار دار الضرب روزگار است ظاهر بود كه سخنان او از حليه صدق عارى است و اعتماد را نمىشايد بمصلحت وقت و ظهور عيار كار او تلطف آغاز نهاده بخلع سرافراز و بنويد وزارت گيلان بلكه صفاهان و مازندران خوش وقت گردانيدند و او دفترداران روميه را آورده اسامى لشكر را كه در حين محاصره محصور گشتند از روى دفتر علوفه و تيمار بقلم گرفته باسم هر كس خواه در حيات بودند و خواه مقتول