اسكندر بيگ تركمان

424

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

همانجا راه كرمان پيش ميبايست گرفت و الحق مقتضى عقل اين بود و حالا نيز مجال توقف نيست و تا صبح ده فرسخ ميتوان رفت همين لحظه روانه ميبايد شد بيكتاش خان را غيرت دامنگير گشته صبيهء مير ميران را كه حرم محترم او بود نميتوانست در يزد گذاشته خود بيرون رود و همراه بردن دشوار بود و مفاسد داشت چه محتمل بود كه يعقوبخان جمعى كثير بسر راه كرمان فرستاده باشد و بمردم خود نيز بدمظنه شده اعتماد نميكرد . اما يعقوبخان و لشكر ذوالقدر بعد از مشاهدهء آثار مغلوبيت غالب آمده بظفر و نصرت اختصاص يافتند و چون روز بيگاه شده بود تعاقب هزيمتيان نكردند و داخل سواد شهر نتوانستند شد در همانجا فرود آمدند و در همانشب مشخص شد كه بيكتاش خان به شهر رفته خواست كه او را بلطايف الحيل بدست آورد و انديشهء آن داشت كه مبادا در همين شب روانهء كرمان گردد همان لحظه دو سه كس از ريش سفيدان خود را برسم رسالت نزد ميرميران به شهر فرستاد خلاصهء پيغام آنكه بيكتاشخان مخالف دولت و دوستاق شاه عالم پناه است او را بشما سپرده‌ايم اگر به طرفى رود آن جناب در خدمت اشرف مؤاخذ خواهد بود و در ضمن پيغام اندك تهديدى كرده بود [ 286 ] مير ميران كه سيد عاليشأن بزرگ منش با احترام بود و در هيچ زمان احدى از امراء و اعيان بسوء ادب بسوى او نگاه نكرده بود و ميدانست كه يعقوبخان جوان جاهل متهتك و مغرور است و يحتمل كه با او نيز در مقام خفت درآمد از تهديد او انديشه نموده در حضور بيكتاش خان بفرستاده‌ها گفت كه اينك نزد من آمده جائى نميرود انشاء اللّه تعالى آنچه خير و صلاح بوده باشد به عمل خواهد آمد و بملاحظهء آنكه مبادا بيكتاش خان به طرفى بيرون رود و او مؤاخذه باشد جمعى را تعيين نمود كه ازو غافل نباشند و اگر بيرون رود مانع آيند و بدين اكتفا نكرده كس بدروازه كه بمحافظت مردم او مقرر بود فرستاده و جمعى از مردم يعقوبخان را به شهر آورده بدرخانه بازداشت بيكتاش خان كه شيوهء بيوفائى مير ميران ملاحظه نمود از مرافقت و معاضدت او مأيوس گشته دانست كه استحكام برج و باره و قلعه دارى ممكن نيست و فائده نميبخشد و مع ذلك بمردم خود نيز بدمظنه شده بود و اعتماد نميكرد در شبكهء اضطراب افتاده ندانست كه چكند نه رأى بودن داشت و نه پاى رفتن مردم مير ميران پيش و پس او را گرفته در بيرون و اندرون ازو غافل نبودند چون پيمانهء حياتش پر شده بود اجل دامن او را گرفته نگذاشت كه به هيچ طرف حركت نمايد در آن شب ديجور كه مردم او هر كس به خود درمانده بود او در كمال اضطراب بيرون ميآمد و اندرون ميرفت و هر دم خيالى و هر زمان انديشهء ديگر مينمود و در اين آمد و رفت مشاهده نمود كه چند نفر از مردم بيگانه يراق بسته در خانه را گرفته‌اند دانست كه مردم يعقوب خانند و باشارهء مير ميران آمده‌اند دست بشمشير يازيده بجانب ايشان حركت نمود در اين اثنا تفنگى بدست او خورده دستش از كار بازماند مشخص نشد كه كسى دانسته تفنگ بر او انداخت يا يكى از پيشخدمتان او كه تفنگ در دست داشت از شرارهء قضا آتش گرفته خرمن حيات او را سوخت . القصه آن جماعت او را زخمدار يافته خود را به او رسانيده گرفتند بيكتاش خان خود را گرفتار دوست و دشمن يافته از غيرت نخواست كه او را دست بسته برابر يعقوب خان آورند آن جماعت را از كشته شدن بيكتاش خان طايفهء افشار خوفناك گردانيده بقتل خود راهنمائى كرد و ايشان فى الفور بقتل او پرداخته خاطر از مهم او فارغ ساختند و نصف شب بود كه اين واقعه روى نموده مژده قتل او بيعقوبخان رسيد و او را مسرت بىاندازه روى نمود كلاه گوشهء عظمت و اقتدارش به آسمان رسيد و سر بيكتاش خان را بدرگاه