اسكندر بيگ تركمان
421
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
بوالفضوليها كه مرضى خاطر پادشاه و اركان دولت قاهره نيست نگردند و همواره وليخان پدرش نيز كه در اردو بود كسان فرستاده او را منع ميكرد . اما چون از اخلاص بهرهء نداشت بمنع احدى ممنوع نگشته از اطوار و آثار طغيان و عصيان بظهور ميرسيد تا آنكه به خيال تباه اراده نمود كه اگر از ديوان اعلى مهمات بر وفق رضاى او به عمل نيامد دست آويزى بجهة خود بهمرسانيده بر كل ولايت فارس و كرمان رقم اختصاص كشد بيكتاش خان شراب كمتر مىخورد و بتركيب افيونوار معتاد بود اما چنان از بادهء نخوت و غرور سر مست بود كه جز حرف استقلال و بلند پروازى بر زبان نميآورد و گاهى در آغاز نشأ افيون ميگفت كه من از امير محمد مظفر كمتر نيستم كه از مرتبه شحنگى ميپذيرد بپايهء سلطنت و پادشاهى عروج نمود و اين گونه هذيانات ازو سر ميزده و مير ميران بىاخلاص تصديق ميكرده . القصه آقايان شيراز ازو تعهد نمودند كه بفارس رفته هر يك اويماق خود را جمع نموده مردم آن ولايت كه از تسلط و استيلاى يعقوبخان بجان آمده همگى از او خائف و هراسانند بجانب خود خوانده او را از آن ولايت اخراج نمايند بيكتاش خان بسخنان واهى دور از كار ايشان فريفته شده نام ايالت فارس بر حمزه بيك جاميللو نهاده او را با آقايان و يكصد و پنجاه نفر از غازيان افشار بجانب فارس فرستاده خود اراده نمود كه قلعهء يزد را از تصرف عليقلى بيك شاملو بيرون آورده مأمن خود سازد عليقلى بيك از اطاعت او سرباز زده قلعه را ضبط نموده بيكتاش خان در گرفتن قلعه اصرار نموده جمعى را بمحاصره امر كرد و همه روزه بين الجانبين نزاع و جدال بوقوع مىانجاميد تا آنكه حقيقت اين حالات بمسامع جاه و جلال رسيده توجه موكب همايون بجهة دفع آن اختلال بدان طرف لازم شد و از دار السلطنه قزوين بصوب اصفهان در حركت آمده چون خطهء كاشان محل نزول موكب نصرت نشان گشت خبر كشته شدن بيكتاش خان باستقبال موكب همايون آمده خاطر از آن انديشه فارغ گرديد تبيين اين مقال و تصريح اين احوال آنست كه چون آقايان ذوالقدر قدم بولايت فارس نهادند يعقوبخان بنيروى دولت روز افزون بنوعى آن ولايت را ضبط نموده طوايف ذوالقدر ازو خائف و هراسان بودند كه حرف مخالفت او در صفحهء خيال هيچكس نقش نمىبست حمزه بيك بجانب شولستان كه در زمان حكام به او و طايفه جاميللو تعلق داشت رفت و باستظهار طايفهء افشار دست به آن حوالى دراز كرده و نخست قلعه سفيد را بدست آورده بامت آقا نام معتمدى سپرد كه اگر ايشان را حادثهء پيش آيد كه بمأمنى احتياج داشته باشند خود را به آن قلعه كشيده از حوادث روزگار صيانت نمايد بعد از استحكام قلعه در آن حدود روزى چند رحل اقامت انداختند اما از طايفه ذوالقدر كسى بر سر او جمع نشد و مهمات ايشان بر وجهى كه مطلوبشان بود تمشيت نپذيرفت و يعقوب خان از آمدن ايشان اطلاع يافته با جمعى از دولتخواهان خود بر سر آن جماعت ايلغار نمود آقايان افشار علامات ادبار در ايشان مشاهده نموده ارادهء بازگشتن نمودند جمعى از ذوالقدران يعقوبخانى بايشان رسيده جنگ در پيوستند و اكثر آن مردم مقتول گشته قليلى كه نجات يافتند بيزد آمده يكتاش خان را از حقيقت حال آگاه كردند و اندك موجب خفت و بىاعتبارى او [ 284 ] گشت . القصه حمزه بيك و اسمعيل خليفه ولد اسحق خليفه و رفقا كه از قضيه افشاران و آمدن يعقوبخان خبر يافتند چون جمعيتى كه مكنون خاطر ايشان بود بر سر ايشان نشده بود و قوت مقاومت يعقوبخان نداشتند قرار تحصن و قلعهدارى به خود داده چون بپاى قلعه رسيدند امت آقاى كوتوال كه محل اعتماد حمزه بيك بود با زمانه يار گشته ابواب قلعه را مانند بخت و اقبال بر روى