اسكندر بيگ تركمان

422

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

ايشان بسته راه نداد حمزه بيك و رفقا از تحصن قلعه مأيوس گشته چارهء ديگر مىجستند كه يعقوبخان چون قضاى مبرم و بلاى ناگهان رسيد دست و پائى نتوانستند زد حمزه بيك و رفقا بجانب كوه گيلويه رفتند يعقوبخان كس فرستاده ايشانرا طلب نمود حاكم كوه گيلويه حمايت نتوانست كرد آمدن يعقوبخان بعزم تسخير يزد ناچار بدست داد جماعت جاميللو متفرق و پراكنده گشته حمزه بيك و رفقا كه بدست مردم يعقوبخان درآمده بود همگى مقتول شدند و يعقوبخان هر يك از خصما و اضداد را بنوعى كه توانستند بدست آورده مقتول ساخت و با هر كس مظنه داشت از ميان برداشته در سفك دماء ايشان تأخير جايز نميدانست و خاطر از ممر ايشان جمع نموده در كل ممالك فارس والى نافذ الحكم و فرمانروا گشت و امت آقا قلعه را به تصرف يعقوبخان داد بعد از اين قضايا يعقوبخان همت بر دفع بيكتاش خان گماشته تا قريب دوازده هزار كس از امراء و اعيان و متجنده فارس جمع آورده بجانب يزد در حركت آمد . يوسفخان ولد قلى بيك قورچى باشى كه قبل از جلوس همايون حاكم ابرقو بود و در ايام جلوس اشرف منصب قورچى باشيگرى يافته در ثانى الحال بمرافقت امراى عاصى در قلعه محبوس گشته بالتماس ولى خان پدر بيكتاش خان از حبس نجات يافت در ايامى كه موكب همايون در خراسان بود بيزد آمده جمعى از ملازمان قديمى او و پدرش كه در ابرقو بودند بر سر او جمعيت نمودند و بامداد بيكتاش خان قلعهء ابرقو را متصرف شده حاكم آن ولايت گشت اما بزرگى و عظمت و اقتدار بيكتاش خان مرضى خاطرش نبود باطنا صفائى با او نداشت و بيكتاش خان بجهة قرب قرابت و حقوق تربيت قلى بيك پدر او با او مدارا ميكرد و چون يعقوبخان بنزديك ابرقو رسيد كس نزد او فرستاده اعلام نمود كه چون از بيكتاش خان خلاف دولت بظهور ميرسيد همت بدفع او مقصور است طريق اخلاص آنست كه تعصب اويماق را منظور نداشته بمعسكر اينجانب ملحق گردند انشاء اللّه تعالى . چون باتفاق دفع شر او نموده شود حكومت كرمان به آن عزيز تعلق خواهد يافت يوسف خان نويد ايالت كرمان يافته با قشون و لشكر خود بيعقوبخان ملحق گشته اطاعت او اختيار نموده يعقوبخان بمرافقت او كه بزرگ زادهء افشار بود مستظهر گشته با حشرى انبوه و لشكرى كوه شكوه روانهء يزد شد و در حينى كه بيكتاش خان قلعهء يزد را محاصره نموده ميانهء او و عليقلى بيك شاملو قورچى تركش كوتوال قلعه نزاع و جدال بود به ظاهر يزد رسيد و بيكتاش خان چون از آمدن او خبر يافت بجهة آنكه اكثر قشون و لشكر او در آن وقت در كرمان بودند و بر سر او حاضر نبودند مضطرب گشته با ريش سفيدان افشار قرعه مشورت در ميان انداخت نيكخواهان آن سلسله به او گفتند كه تا خان در يزد توقف دارد مردم دور و نزديك او را بعصيان و طغيان منسوب ميسازند اولى اينست كه ترك سكنى يزد كرده روانه كرمان گردد مصراع « به شهر خود رود و شهريار خود باشد » و هر گاه خان در كرمان بوده باشد بدخواهان را مجال تشنيع نميماند و يعقوبخان جرأت