اسكندر بيگ تركمان

420

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بقلعه رفت و عباس سلطان را بحسن تقرير و نصايح دلپذير بمصالحه راغب ساخت و عباس سلطان رضا به صلح داد مشروط بر آنكه بيكتاش خان قسم ياد نمايد كه در حق او و پسران و مردمى كه مرافقت و اختيار نموده‌اند در مقام غدر نبوده باشد و بدى نينديشد و الكاء و تيولى كه قبل ازين داشت بدستور به او گذارد و بيكتاشخان شروط مذكور را بايمان مغلظ مؤكد گردانيد و عباس سلطان و ولدان و ساير متحصنان تكيه بر عهد نااستوار او كرده بعد از عهد و ميثاق از قلعه بيرون آمدند اما كشتن بيكتاش خان عموى خود عباس سلطان و پسرهاى او را بيكتاشخان بعهد و پيمان وفا نكرده در همان چند روز عم و عمزاده‌ها را گرفته مقيد و محبوس ساخت و به آن اكتفا ننموده قطع صلهء رحم جايز داشت و عم خود را كه بمنزلهء پدر بود با عمزاده‌ها بىاطلاع وزير و منسوبان آن سلسله از ميان برداشت و اينمعنى برو مبارك نيامده در همان زودى زمانهء غدار خاك ادبار بر فرق او بيخت و از كاس ناكامى شربت هلاك در كام او ريخت . القصه بيكتاش خان خاطر از مهمات كرمان جمع نموده ديگر باره بيزد مراجعت نمود اما يعقوبخان در فارس لواى شوكت و اقتدار افراخته شروع در گرفت و گير ذوالقدران مفسد نموده با هر كس مظنهء خلاف داشت گرفته بقتل رسانيد و خانه‌هاى آقايان را كه در يزد بودند بضامن داده املاك و اسباب ايشانرا متصرف شد شاهويردى خليفه ولد ولى خليفه شاملو برادر بزرگتر اسمعيل قليخان در زمان وكالت مرشد قليخان حاكم ايج و نيرز فارس شده با دويست سيصد نفر شاملو ملازمان قديمى ولى خليفه در آنجا اقامت داشت يعقوبخان چون سوء مزاج اشرف را نسبت به آن سلسله ميدانست او را از حكومت آن ولايت عزل نمود مشار اليه از اطاعت او سرباز زد يعقوبخال براى خود يا به اشاره هميون على اى التقديرين ببهانهء شكار از شيراز بيرون آمده على الغفله بر سر او ايلغار نمود مشار اليه تاب مقاومت نياورده گرفتار گرديده يعقوبخان بقتل او و چند نفر از اولاد و اقربا مبادرت نموده دقيقهء از دقايق نهب و غارت فرو نگذاشت و بقية السيف را از آن ولايت بيرون كرده حسين بيك پسر بزرگ شاهويردى خليفه با ساير مردمى كه از آن مهلكه نجات يافته بودند در كمال بيسامانى و غارت زدگى بيزد آمدند بيكتاش خان مقدم ايشانرا گرامى داشته همه را در كنف حمايت خود جاى داد و رعايت نموده در كل مواد مخالفت يعقوبخان اختيار نموده اوقات بفكر و انديشه تضييع او بسر ميبرد تا آنكه آقايان ذوالقدر را نيز كه در قلعه در دست عليقلى بيك قورچى تركش شاملو بودند بلطايف الحيل ازو گرفته مطلق العنان گردانيد و در مقام تربيت حمزه - بيك جاميللو درآمده او را بايالت شيراز نويد داد و از جانب ايشان عرضه داشتى بپايهء سرير اعلى نوشته مبلغى خطير برسم ترجمان قبول كرد كه چون ميانهء يعقوبخان و طايفهء ذوالقدر بفساد انجاميده ريش [ 283 ] سفيدان آن طبقه بهيچوجه با او التيام نميگيرند و ايالت او را نميپذيرند اگر عنايت شهريارى شامل حال آن طبقه گشته يعقوبخان را از حكومت فارس عزل نموده به ديگرى از غلامان درگاه شفقت شود بصلاح دولت اقربست و ميخواست كه بدين وسيله مكنون خاطر او بظهور آمده زمام مهام آن ولايت در قبضهء اقتدار او باشد هر چند نيكخواهان و صلاح انديشان خصوصا جناب آصفى حاتم بيك وزير او را ازين بوالفضولى منع نموده ميگفتند كه جناب خانى از طايفهء افشار و حسب الفرمان پادشاهى حاكم كرمان‌اند و مهمات يزد و طايفهء ذوالقدر نسبتى بشما ندارد لايق حال و مآل آنست كه از يزد متوجه كرمان شده به دارائى آن ولايت مشغول باشند و پيرامون اين گونه