اسكندر بيگ تركمان

594

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

آن حادثه را دفع نمايد مفيد نيفتاد پير محمد خان و اركان دولت او باقيخان را در قول خود كاذب يافته اعتماد بعهد و شرط او ننموده در تنبيه و تأديب او راسخ بودند باقيخان از مصالحه مأيوس گشته چون قوت و قدرت جنگ صحرا در خود نديد ناچار به ترتيب اسباب [ 410 ] حصار دارى و استحكام برج و باره پرداخته عساكر بلخ و بخارا به ظاهر سمرقند رسيده در اطراف و جوانب حصار فرود آمده مستعد محاربه و پيكار گشتند مردم بلخ اگر چه بمعاونت پير محمد خان آمده بودند اما امراى ايشان از مردم بخارا فى الجمله انديشمند بوده با لشكرى نمىآميختند و بهيئت اجتماعى در طرفى عليحده فرود آمدند و مردم سمرقند از دروازه بيرون آمده پشت بقلعه داده دست بآلت قتال بردند و آن روز بين الجانبين محاربات عظيم واقع شد روز ديگر باقيخان فوجى كثير از لشكريان خود را از دروازه مشهور بدرب بخارا بيرون فرستاده در مقابل لشكر بلخ صف قتال آراستند و جيقلشهاى مردانه كردند پير محمد خان نيز صف سياه آراسته اكثر لشكريان او بمدافعهء سمرقنديان به طرف دروازهء بخارا رفتند درين روز دوستم ارغون كه از كبار امراى عبداللّه خانى بود حرام نمكى كرده از پير محمد خان رو گردان شده به باقى خان پيوست و موجب قوت و قدرت باقى خان گشته مردم او در محاربه پاى ثبات و قرار استوار داشته آثار غلبه ظاهر ساختند و داد جلادت و مردانگى دادند لشكر بخارا و عموم لشكر بلخ بمعاونت يكديگر كمر بسته بمحاربه مشغول گشتند و رفته رفته اكثر لشكر بعزم استيصال معاندان از قول پير محمد خان بيرون رفته بمحاربه شتافتند و از طريق حزم و احتياط غافل افتادند . در اين اثنا باقى خان با خلاصه لشكريان كه با خود داشت رحمن قلى سلطان عم خود را چرخچى كرده خود با بعضى از فدويان دلير جان نثار كه بقول يكهزار كس و بقولى پانصد كس بيش نبودند از دروازه شمال بيرون آمده مانند برق لامع متوجه قول پير محمد خان شده چون از فرار نمودن دوستم - ارغون وهمى عظيم بلشكر پير محمد خان راه يافته بود در حمله اول كه رحمن قلى سلطان آورد لشكر قول بهم برآمده فرصت مدافعه نيافتند شكست بر ايشان افتاده پراكنده شدند مجهولى از اجناد پير - محمد خان رسيده بنا شناخت او را زخمى قوى زد و بعد از آن شناخته گرفته نزد باقى خان برد و همان لحظه بقتلش پرداختند و خبر كشته شدن پير محمد خان و فرار لشكريان قول بمعركه رزم رسيده عموم لشكر شكسته و پريشان حال دست از اموال و اسباب ظاهرى بازداشته راه انهزام پيمودند . مردم بلخ از لشكر بخارا جدا شده زياده فتورى به حال ايشان راه نيافت و بهيئت اجتماعى از معركه بر كنار رفته بقرشى آمدند و محمد سليم سلطان ولد پير محمد خان را كه كودك خردسال بود و در قرشى بسر ميبرد برداشته روى توجه ببلخ آوردند و باقى خان مظفر و منصور با لشكر موفور بىلبث و درنگ روى بصوب بخارا نهاده بعضى از امراى بخارا كه جان از معركه بسلامت بيرون برده بودند خصوصا خداى نظربى كه از معتبران آن طايفه بود ببخارا رسيد چون پادشاهى نداشتند و سرانجام قلعه دارى در خود نديدند در همان شب بى سر و سامان از شهر بيرون آمدند خداى نظربى از معبر چهارجو گذشته بمرو نزد نور محمد خان آمد و باقى خان روز سيم بدار السلطنهء بخارا رسيده اشراف و اعيان بمراسم استقبال استعجال نموده آداب كورنش و تهنيت بظهور آوردند و خدمتش بعظمت و كامرانى قدم در بلدهء بخارا نهاده در تختگاه عبداللّه خان بر سرير جهانبانى جلوس كرد طوايف اوزبكيه پاى در دايرهء متابعش نهادند و از مردم پير محمد خان هر كس بدست افتاد جمعى را كه مظنهء خلاف داشت بتخصيص كوكلتاش و برادرش و دوست چهره آقاسى و غير ذلك را بقتل آورد اما با ساير مردم برفق و مدارا سلوك كرده از باس و سخط خود ايمن ساخت در اوس منابر و وجوه دنانير باسم و لقب او زينت يافت .