اسكندر بيگ تركمان
557
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
مينمود شبى از شبها كه از پهلوى ديهى ميگذشتند عبد الصمد بهادر و محمد قلى بهادر به ديوار بست آن ده در آمده در كنار راه پس ديوارى نشسته كمانها بر سر چنگ آورده انتظار ورود او داشتند بعد از آنكه مردمى كه از پيش ميروند گذشتند عبدالمؤمن خان با چند نفرى كه همراه بودند چون بمحاذى كمينگاه رسيدند هر دو در روشنائى مشعل شصت گشادند از قضاى الهى تير هر دو بر هدف مقصود رسيده خطا نشد او از اسب غلطيده ايشان با شمشيرهاى آخته بسر او رسيدند مشعل - داران مشعل را ريخته گريختند ندماء و مطربان كه مردمان تازيك بودند از بيم شمشير سر خود گرفتند و ايشان فى الفور سر او را جدا كرده يك كس از چهرهها بر او ايستاده بود او را هم پاره پاره كردند و سوار شده رو ببخارا آوردند . بعد از لحظه كه مردم عقب رسيدند او را در سر راه كشته ديدند بعضى از امراء مثل عبدالسميع بهادر مير آخور و ديگران كه از مقدمه واقف بودند همانشب روانه بخارا شدند اما اكثر مردم در آن شب اطلاعى نيافته صباح كه باردو رسيدند و از خان اثرى ظاهر نشد تصور مردم آن بود كه خان صبح به شكار رفته تا آنكه مردمان از عقب صورت حال باز نمودند و فترت و آشوب عظيم در ميانه اهل اردو پديد آمد امراء و لشكريان دو گروه شدند ملازمان قديم عبدالمؤمن خان و امراى بلخ از خزاين و احمال اثقال او آنچه توانستند برداشته روى توجه ببلخ آوردند و امراى عبدالله خان و لشكر بخارا اكثر بيوتات او را غارت نمودند و ببخارا بازگشتند و چون كسى كه شايستهء سلطنت بوده باشد در بخارا نبود ناچار بسلطنت پير محمد خان كه افراط نشاء كوكنار او را به كار آمده از تلاطم امواج بحر غضب عبدالمؤمن خان بكنار افتاده بود راضى شده اسم سلطنت و خانى بر او اطلاق كرده خطبه و سكه بنام او نمودند و صورت حال بمحمد باقى ديوان بيگى كه در سمرقند بود اعلام دادند و امراى عبدالمؤمن خان ببلخ رسيده بعضى اراده نمودند كه پسر عبدالمؤمن خان را كه طفل دو ساله است بجاى پدر در بلخ پادشاه كرده الكاى و مملكتى كه در تصرف عبدالمؤمن خان بود از كنار آب جيحون تا سرحد قزلباش ضبط نموده از كشندگان او انتقام كشند بعضى ديگر خلاف اين رأى اختيار نموده گفتند كه طفل دو ساله شايستهء سلطنت ما نيست ما را جوان كار آزمودهء ميبايد كه با اعادى مقاومت تواند نمود . جانى بيك سلطان خواهر زادهء عبدالله خان را كه پدر دين محمد خان و باقى خان است عبدالمؤمن خان گرفته محبوس بود چون پسران او در خراسان حاكم بعضى محال بودند اراده كردند كه او را بيرون آورده زمام سلطنت بلخ و خراسان را در قبضهء اقتدار او نهند و همگى بدين كنكاش عمل نموده سلطنت جانى بيك سلطان در خاطرشان رسوخ يافته بود از تقديرات ايزدى زوجهء عباد الله سلطان برادر عبدالله خان كه بعد از فوت او بحبالهء عبدالله خان درآمده بود و يك دختر از عباد الله سلطان داشت كه در حبالهء عبدالمؤمن خان بود و در خانهء او فوت شد ببلخ آمد عادل باى و يار محمد ميرزا و بعضى ريش سفيدان بديدن او رفته او را از قرارداد خود آگاه كردند او انكار اين معنى نمود ريش سفيدان عرض كردند كه چون پسر عبدالمؤمن خان طفل است و ديگرى از دودمان سلطنت نيست لاعلاج بسلطنت او بجهة خواهر زادگى عبدالله خان راضى شدهايم . آن بانوى عظمى گفت كه از دودمان پادشاهى پادشاهزاده قابل و سزاوار سلطنت هست ايشان استفسار نمودند گفت كه شوهرم عبادالله سلطان پسرى از جاريه داشت عبدالامين نام و بعد از