اسكندر بيگ تركمان

550

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

و مقبول نيفتاد از آزردگى ميگفت كه اگر پدرم هرات را به من نميدهد خود بر سر مير قلبابا رفته بقهر و غلبه ميگيرم و اين سخنان بعبدالله خان رسيده نسبت بپسر سوء مزاجى بهمرسانيد و هر چند همان يك پسر داشت كه وليعهد خود ميدانست اما از جهل و غرور او انديشيده ملاحظه داشت كه مبادا بيصبرى كرده اراده نمايد كه پدر را بىاختيار ساخته خود پادشاه شود و او در زمان حيات قطع نظر از سلطنت و پادشاهى نمايد بدين جهت در مقام كسر شوكت و اقتدار پسر درآمده او را از ترددات ملك گيرى منع كرد و بامراى خراسان پيغام داد كه ديگر بامر و نهى او التفات ننموده بهر طرف لشكر كشد رفاقت ننمايند و لهذا چند مرتبه كه عبدالمؤمن خان بتسخير سبزوار و بعضى محال خراسان كه در تصرف قزلباش بود آمد و از عراق حضرت اعلى شاهى ظل اللهى بمدافعهء او توجه ميفرمودند يتيم سلطان و برادران عبدالله خانى كه در خراسان بودند همراهى او نميكردند و چون مقرون برضاى پدر نبود او نيز ديگر كارى نتوانست ساخت و پدرش به او پيغام كرده بود كه ترك زياده روى نموده در بلخ به حال خود باشد و بالكائى كه به او داده شده قناعت نموده پاى در دامن ادب پيچد و نظر به حال من و پدرم اسكندر خان نكند كه او همچو من نميتواند بود و من همچو اسكندر خان نيستم . اما عبدالمؤمن خان دل از آرزوى ملك هرات برنميداشت و همواره در باب مير قلبابا عرايض شكايت آميز به پدر ميفرستاد و عبدالله خان پسر را در اين باب صاحب غرض دانسته التفاتى بسخنان او نمينمود و از اين مقدمات ميانه پسر و پدر غبار نقارى ارتفاع يافت . اما از جانبين در پرده داشته امرى كه مشعر بر خلاف باشد بحيز ظهور نميآوردند تا آنكه در سنه تخاقوى ئيل ست و الف عبدالله خان با خواص امراء و ندماء و مقربان از راه چهارجو بمرو آمده بسير و شكار مشغول بود و مير قلبابا كوكلتاش از هرات آمده خان را بآمدن هرات تكليف مينمود . درين اثنا عبد المؤمن خان از بلخ با دو سه هزار كس بعزم ملاقات پدر بمرو آمد هر چند امراء عرض كردند كه با خان اندك مردمى همراهند و اعتمادى بجانب عبدالمؤمن خان نيست در ارك مرو نزول نموده لشكريان او را از دخول ارك مانع آيند و او را با معدودى در ارك رخصت كورنش دهند خان چندان حسابى ازو نگرفته قبول اين معنى ننمود و در باغ شاهم بى [ 377 ] نزول نموده با پسر در آنجا ملاقات كرد و عبدالمؤمن خان نيز مصلحت وقت در اطاعت و انقياد پدر دانسته در مقام تواضع و ادب بوده عذر تقصيرات خواست و باتفاق يكديگر چند روز در مرو و سرخس بسير و شكار پرداختند و مير قلبابا حسب الامر خان عبدالمؤمن خان را نيز تكليف سير هرات نموده پسر و پدر باتفاق بهرات آمدند و مير قلبابا بلوازم ميزبانى پرداخته طويهاى بزرگ سرانجام نموده بخان كلان و خان خرد پيشكشهاى لايق كشيد اما عبدالمؤمن خان از مير قلبابا همچنان آزردگى داشت و سخنان عتاب آميز خشونت انگيز نسبت به او بر زبان ميآورد و او را بتغلب و تصرف اموال ديوانى متهم داشته محمد باقى ديوان بيگى و جمعى را كه در مزاج عبداللّه خان راه سخنى داشتند تحريك مينمود كه در باب او و دوستى كه قزلباش مىكند سخنان بعرض رسانيدند اما عبدالله خان از غايت اعتمادى كه بمير قلبابا داشت اصلا گوش بسخنان ارباب غرض نداشت . القصه عبد المؤمن خان در هرات از پدر التماس نمود كه مراجعت بمقر سلطنت از راه بلخ نموده چند روز در بلخ مهمان او باشد عبدالله خان ملتمس پسر را مبذول داشته رخصت داد كه ببلخ