اسكندر بيگ تركمان

538

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

چنانچه ميانهء او و ابوالقاسم بيك سخنان وحشت انگيز گفت و شنيد شد آخر جز فرستادن علاجى نيافت باكراه و اجبار فرستاد . اما قورچى مذكور اطوار متمردانه و بد باطنى او را معروض داشت اين معنى علاوه انحراف مزاج اشرف گشته بدفع او جازم شدند و او نيز هميشه اظهار مينموده كه عنقريب حضرت شاه ايلغار بر سر من ميآورد و هيچ شب بفراغت نميغنود و منهيان تعيين كرده بود كه هر گاه موكب همايون از دار السلطنه قزوين به طرفى در حركت آيد منزل به منزل به او خبر رسانند . در اين اثنا بمسامع جلال رسيد كه شاهويردى خان در خرماباد خيمهء اقامت نصب نموده ارادهء ايلغار نمودن بر سر او از خاطر خطير سر بر زد و با خواص و مقربان مشورة نمودند اما ساير لشكريان اطلاعى از مكنون خاطر اشرف نداشتند و آن حضرت بعقل دورانديش ميدانستند كه شاه - ويردى خان كه مرد آگاه و با رأى و هوش است از محافظت حال خود غافل نيست بجهة اشتباه اظهار رفتن اصفهان فرموده بدانصوب در حركت آمدند و تا بلدهء ساوه رفته از ساوه بآوه تشريف بردند و از آوه عطفهء عنان بجانب لرستان فرموده ايلغار كردند تا قصبهء بروجرد كه قريب بيست فرسخست در شبانروزى طى كردند لحظهء مانند فلك الافلاك از حركت نياسودند و اسبهاى اكثر ملازمان ركاب اقدس از كار مانده در حوالى بروجرد زياده از پانصد كس در موكب مقدس نمانده بود در آنجا بجهة رسيدن جمعى از جنود ظفر ورود اندك توقفى نموده باز سوار شده تا صبحى هشت فرسخ راه پيموده چاشتگاه به ظاهر قصبهء خرماباد رسيدند در آن حين زياده از چهل پنجاه نفر از قورچيان و غلامان و مقربان همراه نبود الحاصل از كنار قصبه متوجه منازل او كه در جنب قلعه است گرديدند كه بر دور خانه او محيط گشته بتوفيق رب العزه او را بدست آوردند . اما منهيان او هر روز قاصدى ميرسيده و خبر توجه رايات جلال باصفهان ميگفته معهذا او اعتماد نميكرده و ميگفته كه تا بلدهء ساوه ممكن است كه عطفهء عنان بلرستان نمايند و حزم و احتياط مرعى ميداشته و در كنار رودخانه بر سمت راه صدمره خيمهء لرى كه بلايمردان مشهور است زده در آنجا ميبوده و چند اسب دوندهء آزموده را از خامى بيرون آورده با زين و لگام در پهلوى خود بسته بوده تا آنكه قاصدى ديگر از ساوه رسيده و گفته كه تا آوه همراه موكب همايون بودم كه متوجه اصفهان گشتند درين مرتبه فى الجمله خاطرى جمع كرده بود اما در روزى كه حضرت اعلى چاشتگاه بخرماباد رسيدند صبحى شخصى آمده و گفته كه از طرف بروجرد سواران ديدم كه بايلغار ميآمدند مشار اليه از خوف و بيم الوار كه مبادا بجهة عافيت طلبى با او غدر و بيوفائى نمايند حزم و احتياط مرعى داشته بىاطلاع خيل و سپاه فى الفور مستعد سوارى شده فرزندان و عورات را سوار كرده نقود و جواهر و مرصع آلات خود را بار كرده با چند نفرى از خدمتكاران معتمد روانه جانب صدمره نمود و خود لحظهء در در لايمردان ايستاده [ 369 ] بوده چند نفر از غلامان خاصه شريفه كه از عقب ميآمدند در كنار باغات راه غلط كرده به طرف رودخانه كه محل اقامت شاهويردى خان بود افتاده‌اند شاهويرديخان چون از دور سواران بيگانه ديده راه فرار پيش گرفت و غلامان به او رسيده تا نيم فرسخ تعاقب او كردند چون از عقب كومك نرسيده لاعلاج بازگشته‌اند . اما حضرت اعلى چون بمنازل او رسيدند مشخص شد كه او در خيمه ميبوده تا از ميان باغات بيرون آمده بخيمه رسيدند او نيم فرسخ راه قطع نموده بود لحظهء توقف فرمودند كه جمعى از عقب برسند ديرتر رسيدند و اسبان ملازمان ركاب اشرف اقدس چنان از كار مانده بود كه قدرت