اسكندر بيگ تركمان

475

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

همايون فرود آورده اطعمه و اشربه مىكشيدند و شب قورچيان عظام و عساكر منصوره بكشيك قيام مينمودند و آن بيچاره عاقبت كار خود را فهميده آن سه روز را بفراغت گذرانيد آرى : مصراع « سلطنت گر همه يك لحظه بود مغتنم است » و حضرت اعلى در آن سه روز با دو سه نفر جلودار و خدمتكارى كه سوار گرديده اصلا بتمشيت امور سلطنت نميپرداختند . مولانا يوسفى در سر سوارى جناب مولانا جلال منجم را ديده به او گفته بود اى حضرت ملا چه به خون ما كمر بستهء يكى از ظرفاء با جناب مولانا خوش طبعى نموده بود كه يكى از آثار و علامات پادشاهى اجراء حكم است و تا غايت هيچ حكمى از اين پادشاه مصنوع صادر نگشته چون شما را ساعى قتل خود ميداند اگر پيشتر از آنكه او بقتل رسد بقتل شما فرمان دهد بجهة تحقق امر پادشاهى ناگزير است كه به امضاء رسد شما را در اين دو سه روزه احتياط تمام لازمست جناب مولانا را از ساده - لوحى اضطراب عظيم دست داده در آن سه روز بتفرقهء خاطر گذرانيد حكيم ركناى كاشى قطعه درين باب گفته بود مرقوم گشت بيت شها توئى كه در اسلام تيغ خون خوارت * هزار ملحد چون « يوسفى » مسلمان كرد فتاد در دلم از يوسفى و سلطنتش * دو بيت قطعه مثالى كه شرح نتوان كرد جهانيان همه رفتند پيش او بسجود * دمى كه حكم تواش پادشاه ايران كرد نكرد سجدهء آدم به حكم حق شيطان * ولى به حكم تو آدم سجود شيطان كرد و فى الواقع يوسفى بسيار شيطان صفت واقع شده كلام شياطين الانس برو صادق و از قيافه و تركيبش شيطنت ظاهر بود . مجملا بعد از سه روز از لباس مستعار حيات عريان گشته از تخت بر تخته افتاد بعد از واقعهء مذكور حضرت اعلى مجددا بر مسند فرماندهى جلوس فرمودند و به اعتقاد ظاهر بينان عالم صورت اثر آن و بال بدين تدبير مندفع گرديد اما در نظر خلوت گزينان عالم معنى و آگاه دلان علوم باطن جلوه ظهور داشت كه دافع اين گونه و بال جز اقبال بيهمال شهريار نيست شعر كسى را كه ايزد بود ياورش * هميشه درخشان بود اخترش درويش كوچك قلندر كه هميشه دعويهاى بزرگ كردى ترياك بلندى انداخته سر بخرقه