اسكندر بيگ تركمان
60
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
بردند هر يك را مدعا آن بود كه به زخم من افتاده صيد من است آخر غازيخان لاشهء آن سگ را نهضت شاه طهماسب به سمت خراسان دو پاره كرده بهر كدام نصفى داد هر روز يك قاب برنج با گوشت اسب جهت بهرام ميرزا و خان ترتيب ميدادند نصف آن در مجلس قاشق قاشق بآقايان معتبر قسمت ميشد و نصف ايشان با خدمهء خود به كار ميبردند از عدم قوت قوت چنان سستى گرفت كه مردم بعصا تردد مينمودند عبيد خان كس بقلعه فرستاد سخن صلح بميان آورد غازيخان راضى شد كه عبيد خان يكدو كوچ پس نشيند با بهرام ميرزا و جنود قزلباش بسلامت بيرون رفته شهر بسپارند عبيد خان راضى نشده ميگفت ايشان آمده از زير طناب خيمه من بگذرند و بروند بهرام ميرزا و غازيخان بدين مذلت تن نميدادند بعد از چند روز اناليق ابو سعيد خان بن كوجم خان كه پادشاه سمرقند بود به شهر آمد كه قرار صلح دهد صورت نيافت و غازيخان با كمال ناتوانى با دشمنان دين و دولت زد و خورد كرده در قلعه دارى ميكوشيدند چون حقيقت اين اخبار و تسلط اوزبكان نابكار در آذربايجان بمسامع جاه و جلال رسيد و فتنهء الامه فى الجمله تسكين يافته بود شاه جنت مكان توجه جانب خراسان جزم فرموده در شهور سنهء تسع و ثلاثين و تسعمائة رايات فيروزى آيات بدان صوب در حركت آوردند و قاصد سريع السير جهت رسانيدن اين بشارت بهرات فرستاده در حينى كه شرار آه گرسنگان هرات آتش در خرمن روزگار انداخته بود قاصد خجسته پيام رسيده مژده فرح بخش ورود موكب ظفر فرجام رسانيده قوت جان و قوت جنان گرديد غلغله مسرت و شادمانى باوج آسمان رسيده نقارههاى شاديانه بنوازش درآوردند عبيد خان مرد شاعر پيشه بود در آن چند روز اين ابيات نوشته نزد خواجه امير بيك مهر مشهور را كه وزير غازيخان بود به شهر فرستاد . بيت اى باد اگر بر اهل خراسان گذر كنى * زنهار عرضه ده بر ايشان پيام ما و آنگه ز روى لطف بگو آن گروه را * كاى گشته كينه خواه شما خاص و عام ما كلك غرور و جهل شما كرده است ثبت * [ 45 ] در رقعهء كه بوده در آنرقعه نام ما كاى خواجه بعد از اين طمع از زندگى ببر * ز آن روز كه گشت سكهء خانى بنام ما خواجه مرد قابل سخنور و از مستعدان روزگار بود در جواب اين ابيات نوشته فرستاد : بيت اى مدعى مگر نشنيدى كه ميرسد * شاه ستارهء حشمت جم احترام ما ما بندگان حضرت شاهيم و از ازل * ثبت است بر جريدهء رحمت دوام ما باشد جواب دعوى خانى كه كردهء * بيتى ز حافظ شيرين كلام ما چندان بود كرشمه و ناز سهى قدان * كايد بجلوه سرو صنوبر خرام ما گسكن قرا سلطان و جانى بيك سلطان كه از بلخ بمدد عبيد خان آمده بودند با قزلباش نهانى طريقهء دوستى ظاهر ساخته جهت بهرام ميرزا يك رأس برهء شير مست و كره اسبى فرستاد مردم او در خفيه شبها يابوهاى لاغر بكنار خندق آورده ببهاى تمام ميفروختند و حضرت قاسم الارزاق چند گاه از گوشت آنها روزى غازيان مهيا مينمود . القصه حضرت شاه جنت مكان چون عزم خراسان جزم فرمودند القاس ميرزا را همراه