اسكندر بيگ تركمان

51

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

مراد رفته خبر بعبيد خان رسيد بساط صحبت در هم نورديده بنوعى سراسيمه شدند كه سونجك محمد سلطان در آب افتاد عبيد خان به صد تشويش خود را بيابوئى رسانيده بمعسكر خويش گريخت . القصه از طول ايام محاصره و جنگ و جدال ملول و از تسخير قلعه مأيوس كوچ كرده راه ديار خويش پيش گرفت و رفت . ذكر آمدن عبيد خان مرتبهء دويم بخراسان در سال ديگر كه مطابق سنهء احدى و ثلاثين و تسعمائة بود دورميش خان وفات يافته بورن سلطان تكلو كه حاكم مشهد مقدس بود در جنگى كه ميان تكلو و استاجلو واقع شد بقتل آمده خبر بمشهد رسيد از اين جهت پريشانى باحوال خراسان راه يافته سردار صاحب وجودى كه با اعدا مقاومت تواند نمود نبود در اردوى معلى ميانهء امراء درگاه كلفت و نزاع پديد آمده منجر بقتال و جدال گرديد اين اخبار بماوراء النهر رسيد عبيد خان كه شيفتهء ملك خراسان شده بهيچوجه قطع تعلق نميكرد همچنانچه اين ابيات از نتايج طبع موزون اوست : بيت باز جانم هوس ملك خراسان دارد * تن بيجان شدهء من هوس جان دارد روح بخش است شمالش چو دم روح اللّه * مگر او نيز هواى پل مالان دارد فرصت غنيمت شمرده ديگر باره كمر همت بتسخير آن ولايت بسته در شهور سنهء اثنى و ثلاثين و تسعمائة از معبر چهار جو گذشته بمرو آمد و از آنجا با سلطانان و بهادران اوزبكيه بمشهد مقدس معلى رسيده آن بلدهء شريفه را دائره كردار در ميان گرفت خانه كوچ بورن سلطان در شهر بود غازيان قزلباش كه از محال غريبه به آنجا جمع آمده بودند چند گاه حفظ و حراست نموده آثار جلادت و مردانگى بظهور رسانيده از قلت آذوقه كار محصوران بجان رسيد و علت جوع شيوع يافته از هيچ طرف نسيم امدادى نوزيد عبيد خان بر آن بلده مستولى شده يكى از امراء معتمد خود را در آن بلده گذاشته روانه استرآباد شد چون بدان حدود رسيد زينل خان شاملو كه حاكم استرآباد بود جمعى از شجعان جنگ ديدهء كار آزموده را برسم قراولى باستقبال فرستاد ميانهء غازيان و قراولان اوزبكيه كه اضعاف مضاعف ايشان بودند محاربهء عظيم بوقوع پيوست جنود قزلباش غلبه جنود مخالف مشاهده نمود و دست در نطاق الفرار مما لا يطاق زده تا چهار فرسنگ جنگ كنان عود نمودند . زينل خان و غازيان خانه كوچ خود را برداشته بولايت رى آمدند عبيد خان استرآباد را بعبد العزيز خان پسر خود داد و بجانب بلخ توجه نمود چون خبر طغيان اوزبكيه و استيلاى ايشان بر ولايت استرآباد باردوى سپهر بنياد رسيد اخى سلطان تكلو و دمرى سلطان شاملو پدر اغزيوار خان و شاه على سلطان استاجلو را با گروهى از جنود قزلباش بمدد زينل خان فرستادند و ايشان در رى بزينل خان ملحق گشته باتفاق روى توجه باسترآباد آوردند عبد العزيز خان تاب مقاومت ايشان نياورده از استرآباد بيرون رفت و به پدر ملحق شد و امراى عظام به شهر در آمدند عبيد خانرا دود غيرت در كاخ دماغ متصاعد گشته بجانب بسطام باز گرديد اخى سلطان و دمرى سلطان و شاه على