اسكندر بيگ تركمان
38
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
كه فى الجمله آبى به روى كار آورده اندكى از عار فرار و تحصن جستن از صولت سپاه قزلباش خود را خلاصى بخشد عزم تعاقب جزم با موازى سى هزار كس از جنود اوزبك و امراء و سرداران نامى كه در آنوقت در ملازمتش حاضر بودند از شهر بيرون آمدند امير خان موصلو كه حسب الفرمان قضا جريان با سيصد كس بر ساقه لشكر بود از مشاهدهء ورود جنود اوزبك بر طبق اشارهء همايون فرار نموده بموكب ظفر قرين پيوست از فرار نمودن محمد خان كمال اضطرار در لشكر قزلباش تصور نموده در تعاقب دليرتر گرديد خاقان سليمان شأن چون از آمدن او خبر يافت چندان صبر فرمود كه او از جوى آبى كه در سه فرسخى شهر است گذشت جمعى را بتخريب پل آن جو مأمور فرمود و عطفهء عنان كرده با هفده هزار كس كه در ركاب نصرت انتساب بودند در محمود آباد مرو در برابر جنود اوزبك صف سپاه آراست شاهى بيك خان ناچار دل بمحاربه نهاده روى بمعركهء كارزار آورد و از طرفين بهادران اوزبك و دليران لشكر قزلباش در هم آويخته چنان كارزارى وقوع يافت كه دل بهرام خون آشام بر كشتگان آن معركه سوخت . نظم بنيروى اقبال شاه جهان * نگونسار شد رايت اوزبكان ز خون يلان گشت گلگون زمين * فلك خواند آيات فتح مبين جان وفا ميرزا و قنبربى و اكثر امراء اوزبكيه در آن معركه كشته شدند و شاهى بيك خان با جمعى از منهزمان جنود اوزبك سراسيمهوار اسب فرار بر محوطهء كه راه بيرون شدن نداشت جهانيده درسيه آبى بر زبر يكديگر افتادند و به صد حسرت و هوان جان به سختى ميدادند جثهء شاهى بيك خانرا [ 29 ] يكى از غازيان بوزجلو عزيز آقا نام موسوم بآدى بهادر از زير چندين كشته بيرون آورده سرش را كه از غايت نخوت سر هيچ سروريرا قابل افسر نميدانست از بدن جدا كرده در سايهء علم اژدها پيكر برسم سمند جهان پيما انداختند خاقان سليمان شأن سجدات شكر الهى بتقديم رسانيد هر عضوى از اعضاى او را بولايتى فرستادند سر او را پوست كنده پر كاه كرده بسلطان بايزيد بن سلطان محمد غازى پادشاه روم فرستادند و استخوان كاسهء سر را به طلا گرفته بقول مؤلف احسن التواريخ قدح مثال در بزم حريفان باده نشاط در گردش بود و اين بيت مناسب حال اوست : بيت كاسهء سر شد قدح از گردش دوران مرا * دارد اين دير خراب آباد سرگردان مرا خواجه كمال الدين محمود ساغرچى مشهور وزير شاهى بيك خان بود كه از قلعهء مرو آمده در وقتى كه آن كاسهء زراندود را شهريار كامكار بدست گرفته جرعه مثال از آن باده عشرت و دوستكامى مينوشيدند خواجه در مقابل آن مهر سپهر اقبال در صف گرفتاران ايستاده بود خاقان سليمان شان به او خطاب فرموده كه خواجه اين كاسهء سر را مىشناسى سر پادشاه تست گفت سبحان اللّه چه صاحبدولتى بوده كه هنوز دولت در او باقى است كه با اينحال بر روى دست چون تو صاحب اقبالى است كه دم بدم از آن باده نشاط مىنوشند اين نكته موجب انبساط خاطر اشرف گشته خواجه را منظور نظر التفات گردانيده بوزارت خراسان معزز و سربلند گرديد . آقا رستم روز افزون كه بتغلب بر ولايت مازندران استيلا يافته بود نسبت بملازمان سدهء اقبال شاهى خلاف ورزيده هميشه ميگفت