اسكندر بيگ تركمان
35
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
ميرسانيدند بعد از انتظام مهام عراق عرب و تعيين رواتب و رواج و رونق آستانهاى متبركه علم بتسخير خوزستان افراخته روانه آن صوب شدند در حدود لرستان حسين بيك لله و بيرام بيك قرامانلو را با ده هزار كس از عساكر نصرت نشان بر سر ملك رستم حاكم لرستان فرستادند و موكب همايون بجانب حويزه در حركت آمد اعراب مشعشع كه در آن ولايت ميباشند در آنوقت بباديهء ضلالت افتاده بالوهيت شاه ولايت پناه قائل بودند و از غرايب حالات آنكه بين الجمهور چنين مشهور است كه آن قوم را در هنگام عباداتى كه معهود ايشان است كيفيتى طارى مىشود كه كارد و شمشير در ايشان اثر نميكند نوك شمشير را بر شكم خود نهاده بعبارت على اللهى و غيره باطل متذكر مىگردند شمشير چون كمان خم ميگردد و آسيبى به بدن ايشان نميرساند حاكم آن طايفه هميشه يكى از سادات بوده در اينوقت سلطان فياض پسر سلطان محسن حاكم و قايم مقام پدر گشته بود و احكام شريعت در ميان آن طايفه مفقود گشته از باديهء ضلالت و گمراهى قدم فراتر نهاده در آن حين بالوهيت فياض معترف بودند چون رايات جلال بحدود حويزه رسيده بقول مؤلف حبيب السير سلطان فياض با طبقه مشعشع در برابر موكب اقبال صف سپاه آراسته آمادهء رزم و پيكار شدند و در ظاهر حويزه حربى عظيم وقوع يافته زمين حويزه از خون مشعشع حكم لعل رمانى گرفت فياض بدسكال با بسيارى از اهل ضلال بتيغ تيز غازيان ظفر مآل به راه عدم استعجال نمودند . نظم ز خون مشعشع در آن ساده دشت * تو گفتى زمين و زمان لاله گشت ز بس خون در آن سرزمين كله بست * فلك تا كمر گاه در خون نشست ز بس كشته بر روى هم اوفتاد * در آن باديه بسته شد راه باد امراء عظام كه بلرستان رفته بودند ملك رستم را بعد از آنكه در مقابلهء ايشان فرار نموده بود و بجبال صعب المسالك پناه برده عساكر بهرام انتقام پيرامن آن كوه را فرا گرفته كار برو تنگ گرفته بودند بامان و عهد و پيمان نزد امراء آمده در مرافقت ايشان بپايهء سرير اعلى آمده و به زبان لرى شيرين زبانيها در خدمت كرده منظور نظر عاطفت گشت چون محاسن دراز داشت خاقان سليمان شان محاسن او را بدرر و لآلى آراسته مدتى به آن هيئت در اردوى همايون بود و بحكومت لرستان منصوب گشته مقضى المرام روانه ديار خود گرديد القصه بعد از فتح مشعشع حكومت حويزه را بيكى از امراء عظام تفويض فرموده متوجه شوشتر و دزفول شدند حاكم آنجا طريق اطاعت سلوك داشته بپايهء سرير اعلى آمده مقاليد شهر و قلعه تسليم نمودند و آن ممالك با قلعهء سلاسل بحوزهء تصرف شهريار دريا دل درآمده خاقان سليمان شأن آن قلعهء گردون مثال را بيكى از اهل اعتماد سپرده لواى ظفر انتما سايهء وصول بر ولايت فارس انداخت و شكار كنان بدار الملك شيراز خراميده ديگر باره در دار الملك مظفرى قدم بر مسند كامرانى و رعيت پرورى نهادند ايلچيان والى لار و هرموز بپايهء سرير خلافت مصير آمده پيشكشهاى لايق گذرانيده در آن ممالك خطبه و سكه باسم و لقب همايون مزين ساختند و زمستان در خطهء شيراز بفر و ناز گذرانيدهء بهار را در ييلاق همدان گذرانيده چند گاه در دامن كوه الوند نزول فرمودند و از آنجا دار السلطنه [ 27 ] تبريز از مقدم شريف فرمانفرماى ايران عطر بيز گرديد از جانب شيروان خبر رسيد كه شيخشاه بار ديگر در آن ولايت رايت سرورى افراخته و در اداى باج و خراج تعلل مينمايد آتش غضب قيامت لهب زبانه كشيده در شدت زمستان و سورت