اسكندر بيگ تركمان

22

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

وجود شريفشان كحل الجواهر ديدهء اعتبار و عرصهء آن سرزمين از نهال افضالشان خلد برين گشت و از نوادر اتفاقات لفظ خلد برين تاريخ آن واقعهء عبرت‌گزين است . آرى تا قطرهء ابر نيسان از پايهء رفعت آسمان تنزل ننموده محبوس ظلمت‌كدهء صدف نگردد درة التاج تارك شهر ياران عرصهء آفاق نشود و هيچ بيسرزنش خارى گوشهء دستار پادشاهان ذوى الاقتدار نسزد نظير اين حكايت آزموده و شبيه اين روايت براستى چهره نموده صورت حال همايون فال حضرت خاقان سليمان شان ابو البقاء شاه اسمعيل بهادر خان است كه در صغر سن و اوان طفوليت يوسف مثال در آن زندان پر ملال قرين اندوه و كلال گرديده عاقبت بر تختگاه و اتيناه الملك بر آمده در اندك فرصتى ابواب حشمت و كامرانى بر روى اولياء دولتش گشاده گشت . القصه منصور بيك پرناك فرمان پذير گشته آن نتايج دودمان خلافت را در قلعه جاى داده اما از روى عقيدت و اخلاص پيش آمده خدمت آن مخدوم زادگان عالى منزلت را بر رقبه طاعت خود واجب شمرده در كل مواد رضا جوى خاطر شريفشان بود . چون چند گاه شاهزادگان عالى گهر چون درر غرر در جوف صدف قلعه متوارى گشته بتجربهء روزگار مهذب و از زمانه پرورش مييافتند سلطان يعقوبرا [ 17 ] از شئامت اين بيحرمتى نخل حياتش بصرصر اجل از پاى در آمد و به سلطان در قراباغ بود رخت هستى بسر منزل آخرت كشيد و همچنانچه در كتب تواريخ مسطور است امراء تركمان دو گروهه شده جمعى بر سلطنت مسيح ميرزا برادرش و برخى بپادشاهى بايسنقر ولدش انفاق نموده بين الفريقين مهم بمحاربه انجاميد و بايسنقر بر تخت سلطنت جلوس نموده رستم ميرزا اين مقصود ميرزا ابن پادشاه مرحوم امير حسن بيك را به جهت آنكه موافقت اصحاب عم اختيار نموده در سلك مسيح ميرزائيان منسلك شده بود بعد از قتل او گرفتار شده بقلعهء النجق فرستاده بقرق سيدى على كوتوال قلعه سپردند و چون چندگاه از سلطنت بايسنقر بگذشت ابيه سلطان بحدود قلعهء النجق رفته فرق سيدى را بلطايف الحيل فريفته با خود متفق ساخت و رستم ميرزا را بيرون آورده بپادشاهى اختيار نمودند و جمعى كثير از مغلوبان معركهء قراباغ و آحاد الناس بر سر ايشان جمعيت نموده رفتن بتبريز و محاربهء بايسنقر را وجههء همت ساختند و بكنار ارس آمده لنگر اقامت انداختند و ميرزا بايسنقر به جهت دفع فتنه ميرزا رستم از تبريز بيرون آمده چون بمرند رسيد هر كس را بقراولى فرستاد راه بيوفائى پيموده بميرزا رستم پيوست ، رفته رفته تفرقگى بعموم سپاه راه يافته اردوى ميرزا بايسنقر بنوعى بهم برآمد كه از عهدهء ضبط آن بيرون نتوانست آمد . بالضروره احمال و اثقال و اساس پادشاهى بر جا گذاشته با معدودى از خدمتكاران روى بوادى فرار آورده از راه اهر قراجه داغ بشيروان رفته بشيروانشاه كه خال او بود پيوست و ميرزا رستم كامياب دولت گشته مظفر و منصور به تبريز آمد و بر تخت سلطنت نشست ، امراء تركمان عموما غاشيهء اطاعت بر دوش افكندند و او كما ينبغى به دارائى سپاه و رعيت پرداخت ، اما شيروانشاه بامداد و اسعاد خواهرزاده و داماد كمر همت بسته اسباب سلطنت ميرزا بايسنقر را سرانجام ميداد و ميرزا رستم نيز بفكر كار ميرزا بايسنقر افتاده در دفع و رفع او با امراء و اركان دولت بايندرى مشورت نمود ، آخر الامر بمصلحت نيك انديشان قرار داد كه آن كواكب درخشان آسمان خلافت را از قلعهء اصطخر بيرون آورده لواى شوكت سلطانعلى ميرزا را كه سزاوار سرورى و سرداريست بتزبيت پادشاهانه بلند گرداند و به جهت دفع فتنه بايسنقر و طلب خون جد و پدر بصوب شيروان فرستد كه اگر غالب گردد و اگر مغلوب در هر دو صورت مطلوب ظاهرى و باطنى او بحصول پيوندد و بدين عزيمت ظاهرا عرق قرابت و خويشى و رضا جوئى خاطر عمهء محترمهء خود را وسيله ساخت و باحضار شاهزادگان حكم كرد و سلطانعلى پادشاه در سنهء ثمان و تسعين