اسكندر بيگ تركمان

357

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

كرمان اخبار موحشى كه سمت تحرير يافت رسيدن گرفت اندكى از بادهء غفلت هشيار شده در مقام انتظام حال و تدارك اختلال احوال هر ديار گشتند . اما چون عهد دولت ايشان سپرى گشته اسباب دولت و كامرانى حضرت اعلى شاهى ظل اللهى سرانجام مييافت هر نقش مرادى كه از كعبتين طالع بر تختهء آرزوى ايشان مىافتاد بر عكس مطلوب نتيجه ميداد مير جعفر قزوينى را كه سابقا وزير فرهاد آقا بود و در آخر متصدى مهمات قزوين شده بود جهت آوردن فرهاد آقا باصفهان فرستاده احكام استمالت باسم مشار اليه عز صدور يافت و پير قلى بيك ولد شاهقلى سقا را كه با سلسله قلى بيك قورچى باشى و جماعت افشار ربط تمام داشت بدار العباده يزد نزد بيكتاش خان فرستادند كه او را از وادى خلاف گذرانيده مطيع و منقاد ابوطالب ميرزا گرداند و اردوى همايون بييلاق خرقان رفته چند گاه در ييلاق بسر بردند مير جعفر مذكور آمده فرهاد آقا را آورد و او محقر پيشكشى به خدمت شاه و شاهزاده گذرانيد . اما بعلى قليخان و اسمعيل قليخان و ميرزا محمد وزير برسم تحفه و ارمغانى نقود فراوان داد و مجددا نويد حكومت اصفهان يافته در رخصت انصراف استعجال تمام ميورزيد تا آنكه هر روز خبر موحشى از هر طرف ميآمد كه مكروه طبع امراء و اركان دولت بود و در كل مواد برأى و تدبير ميرزا - محمد وزير عمل مينمودند و چون زمانه كفيل سرانجام مهام اسباب سلطنت و پادشاهى و متضمن انتظام مهام خلافت و شاهنشاهى نواب كامياب شاهى ظل اللهى شده بود آنچه در انتظام امور دولت و انعقاد قواعد ملك و ملت مىانديشيدند بر عكس مطلوب نتيجه داده هيچ تدبير ايشان موافق تقدير نيفتاد درين اثناء ميانه شاملو و استاجلو اندك غبار نقارى ارتفاع يافته بسعى محمدى بيك سارو سولاغ رفع آن شد مادهء نزاع آن بود كه نواب غفران مآب جهانبانى ايالت ولايت همدان را به پير غيب خان استاجلو تفويض نموده بود درينوقت اسمعيل قليخان شاملو اراده نمود كه ايالت آن ولايت بشاهويردى خليفه كه برادر بزرگتر او بود تفويض يابد عليقلى خان چون از صوابديد او تجاوز نميتوانست كرد و با پير غيب خان نيز سوء - مزاجى داشت راضى بدينمعنى شده رقم ايالت همدان باسم شاهويردى خليفه عز اصدار يافته مشار اليه روانه آن صوب شد پير غيب خان از اينمعنى آزرده خاطر شده اگر چه ظاهرا انقياد نمود اما دست از داد و ستد مملكت كوتاه نميكرد و در منازلى كه حاكم نشين است اقامت داشت بيرون نميرفت . شاهويردى خليفه مرد دولتمند كدخدا روش صلاح انديش بود اما جهلاء شاملو كه اقوام و ملازم او بودند بگفتگو درآمده اراده نمودند كه او را جبرا قهرا از همدان بيرون كنند پير غيب خان كه طينت او از عجب و غرور سرشته شده بود و از شاهويردى خليفه در آنوقت قوت و قدرت بيشتر داشت تاب تسلط ايشان نياورده آزردگى كه داشت تمكين ايشان نكرد و كار بنزاع و جدال انجاميده زيادتى از طرف استاجلو واقع شد و فى الجمله هتك حرمت شاهويردى خليفه شد چون اين خبر باردو رسيد اسمعيل قليخان با طايفهء شاملو باستعجال سوار شده اراده رفتن همدان و تنبيه و تأديب پير غيب خان كرد عليقلى خان بملاحظه خاطر اسمعيل قليخان و اينكه ميانه شاملو [ 262 ] و استاجلو نزاع واقع نشود انواع ملايمت و فروتنى كرده او را از اين اراده منصرف ساخت و متقبل شد كه خود رفته شاهويردى خليفه را در حكومت آنجا متمكن سازد و پير غيب خان را گرفته بدست او دهد اسمعيل قليخان ملتمس او را مبذول داشته ترك رفتن كرد و عليقلى خان با جمعى امراء روانهء آن صوب شد . اما قبل از ورود او مصلحان و خيرانديشان طرفين بميان آمده فيما بين ايشان گرگ آشتى