اسكندر بيگ تركمان
348
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
سكندر شأن و مخدرات سرادق سلطنت بفرياد و فغان درآمده ناله و نفير برنا و پير بكرهء اثير رسيد امراء عظام به منزل عليقليخان جمع شده همگى با او اتفاق نمودند كه بدر دولت سراى نواب سكندر - شأن آمده بعد از تقديم لوازم پرسش تعزيه آن واقعهء هايله التماس سوارى نمايند ادهمخان تركمان را بر سر نعش غفران مآل گذاشتند كه متعاقب به منزل رساند . ادهم خان باتفاق ملازمان خاصهء ميرزا آن حضرت را با رخوت خون آلود بمحفه گذاشته قورچيان بر دوش گرفته دو سه هزار كس در پيش محفه سينههاى چاك بر سر خاك ريخته نوحه - كنان باردو رسانيدند امراء عظام از اردو باستقبال بيرون آمده چون چشمشان بر نعش محفوف برحمت حى لايزال آن تازه چمن دولت و اقبال افتاد تاج و افزار سر برداشته بر زمين زدند و فرياد و فغان باوج آسمان رسانيدند . مجملا فزع روز اكبر در ميان خلايق پديد آمده آسمانيان بموافقت زمينيان مويه - گرى ميكردند چون نعش را بخيمه كه بحوالى حرم نصب شده بود بردند نواب سكندر شأن يعقوب - وار گريه كنان به آن بيت الاحزان درآمده حجله نشينان سراپردهء عزت بارويهاى به ناخن خراشيده و بدست بيتابى مويها كنده بر سر نعش آمدند و نوحه و زارى و گريه و بيقرارى آغاز نهادند بعد از آن نعش شاهزاده بمغسل برده صدور و علماء موافق شريعت غرابغسل و تكفين پرداختند جمعى را مقرر كردند كه نعش را پيشتر بدار الارشاد اردبيل برده در روضهء مقدسهء سلطان الاولياء در جوار اجداد عظام مدفون سازند از غريب حالات نصف شب خون آن شاهزاده مظلوم گريبان خداويردى ناپاك را گرفته كشان كشان بر سر نعش آورد . شرح اين حال و تفصيل اين اجمال آنكه بعد از وقوع اينحال آن حرام نمك بد نهاد كه قدر تربيتهاى آن حضرت را ندانسته به اين امر شنيع اقدام نمود به منزل خود رفته يك كيسه زر اشرفى كه تخمينا پنجاه شصت تومان باشد ببهانهء آنكه نواب ميرزا زر ميطلبد كه بشادى دهد برداشته چون از امراء عظام خصوصيت و آشنائى باسمعيل قليخان بيشتر داشت پياده و تنها به منزل او ميرود اسمعيل - قليخان با جمعى از هم صحبتان بصحبت مشغول بودند كه او مضطرب الاحوال بمجلس ميآيد ايشان بعد از تواضعات رسمى از آمدن بيهنگام سؤال مينمايند ميگويد كه گناه عظيمى كردهام و خطاى بزرگ از من در وجود آمده صلاح حال من چيست بعد از تحقيق اظهار [ 255 ] اين فعل شنيع و قضيهء بديع مينمايد طلب استغاثه از وى مينمايد آن ناجوانمرد را چگويم كه چرا در آنحال بى اختيار خون او را نريخت و خاكهاى عالم بر سر نبيخت . بعد از اظهار اين حكايت غريب او را برضا قلى بيك ولد پيرى بيك ايناللو كه بجاى پدر ايشيك - آقاسى باشى نواب جهانبانى شده بود سپرد كه محافظت نموده به منزل رساند مشار اليه او را در ميان صندوق گذاشته با صناديق رخوت بار كرده به منزل آورده بوده و شب حسب الصلاح اسمعيل قليخان به دو نفر ملازم خود داده كه پوشيده و پنهان بميان جنگل برده بقتل آورند . ملازمان حسب الامر او را بميان جنگل برده يك دو زخم بر او زده قسمت زرى كه همراه داشته ايشان را از اتمام كار او غافل ساخته او خود را بميان سياه آبى كه نيزار بود انداخته اتفاقا آن زخمها كارگر نيفتاده آسيبى چنان به دو نرسيده بود بعد از رفتن ايشان از ميان نيزار و سياه آب بيرون آمده و سرماى مفرط در او اثر كرده آتشى از دور ديده خود را بىتابانه بسر آتش رسانيد اتفاقا آتش مشعلى بود كه در خيمهء شاهزاده ميسوخت جماعتى از ملازمان شاهزاده كه در سر نعش