اسكندر بيگ تركمان

349

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بودند در روشنائى مشعل او را ديده و شناخته گرفتند چون چشم او بر آن نعش مغفرت مآل افتاد اشك ندامت از ديده باريدن گرفت از او سؤال كردند كه تو بدولت اين شاهزاده مطاع اعاظم و اعالى بودى چرا اين عمل كردى گفته بود كه جمعى مرا تعليم داده وعده‌ها دادند و خلاف كردند و من از بىعقلى گول خورده اين عمل كردم . اما نگفته بود كه چه كسان مرا تعليم دادند صبح زود خبر گرفتن او بنواب سكندر شأن رسيد اول او را بمجلس امراء آوردند شروع در مهمل گوئى كرده حسب الامر امراء جوالدوزى بر زبانش زدند كه هرزه گوئى نكند و مخلصان خيرخواه را مورد تهمت و افتراء نسازد نواب سكندر شأن فرموده بودند كه من او را بدست خود قصاص ميكنم او را به خدمت اشرف بردند قدرت تكلم و قوت نطق نداشت نواب سكندر شأن بدست خود چند زخم خنجر بر شكم او زدند و جسد ناپاكش را اردو بازاريان برده سوخته خاكسترش بباد فنا دادند سبحان اللّه آدميزاد چگونه بوساوس شيطانى از جاده عقل دورانديش منحرف گشته بامور ناصواب كه موجب خذلان دنيا و آخرت است اقدام مينمايد . سياحان درياى تفكر شبها در بحر اين انديشه غوطه خورده در سبب اين فعل شنيع غور نمودند اصلا سفينهء فكرشان بساحل مقصد نرسيده دوربينان عالم تدبير پيك خيال را بهر طرف دوانيده خبرى از ته كار نيافتند مجملا صورت اين مدعا در پرده خيال چهره ننمود و ساعت بساعت حيرت بر حيرت مىافزود اصلا سببى كه موجب تشفى خاطرها شود ظاهر نميشد از افواه و السنهء ارباب كياست وجوه متخالفه در اين باب مسموع شده چون ايراد آن ناگزير واقعه نويس است بتسويد آن مى - پردازد از قول جمعى كه در حواشى بساط عزت راه داشتند چنين معلوم شد كه خداويردى دلاك برضا قلى ايناللو كه از ساده رخان صاحبجمال بود تعلق و تعشق مفرط داشته و گاهى بمطايبه در مجلس عالى باظهار ما فى الضمير جرأت ميكرده و نواب جهانبانى نيز در هنگام شكفتگى طبع ازين مقوله هزلا يا جدا حكايات كه موجب اضطراب و بىتابى او گردد اظهار ميفرموده‌اند و خداويردى بمظنهء آنكه نواب جهانبانى را با او پر خلوتى دست داده هميشه ميگفته كه اين انتقام از تو ميكشم و ميرزا حمل بر ظرافت و خوش طبعى ميكرده آخر الامر غيرت عشق و محبت بر طبيعت او مستولى گشته بدين واقعه عظمى جسارت نمود و جمعى ديگر تفرس نمودند كه اسمعيل قلى خان را از شفقتهاى نمايان كه از نواب ميرزا نسبت بعليقلى خان بظهور ميرسيده رتبهء تقدم و بزرگى نسبت به او يافته خانلر خانى شده بود رشك و حسد دامنگير او گشته جهت تضييع على قليخان راضى بافناء و اعدام آن شاهزادهء نوجوان شده خداويردى را تحريك اين امر نمود و رفتن او را بعد از اين قضيه به منزل اسمعيل قليخان و پنهان داشتن او مشار اليه را دليل اين مدعا ميساختند و بعضى ديگر را گمان شد كه على قلى خان و اسمعيل قليخان و محمدى ساروسولاغ جهت آنكه نواب ميرزا رقمى باسم مرتضى قليخان تركمان نوشته او را از دامغان باردو طلب نمودند از امراء مذكور كه مصاحب شبانروزى ميرزا بودند مخفى داشته بوده ايشان را گمان شده كه ميرزا نسبت بايشان بى - التفات شده در مقام دفع ايشان است از آن جهت پيشدستى نمودند و با يكديگر اتفاق نموده خدا - ويردى را به اين قضيه اغوا نمودند و اين معنى را دليل قول خود ميساختند كه بعد از قضيهء مزبور با وجود ضديت و نفاقى كه با هم داشتند با يكديگر اتفاق نموده در مقام منازعه نشدند . اسمعيل قلى خان بوكالت و بزرگى على قليخان راضى شده طرح دوستى با هم انداختند و اين چنين واقعهء عظمى سهل و آسان انگاشتند و خداويردى را به حرف و حكايت [ 256 ] نگذاشتند