اسكندر بيگ تركمان

339

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بجند اولى لشكر در مقابل لشكر پراكنده شاملو ايستاده بود تاب مقاومت ايشان نياورده منهزم شد و طايفهء شاملو بر ايشان ظفر يافته خود را بلشكر تكلو رسانيدند و در حينى كه در پيش روى ايشان نواب جهانبانى بنفس شريف خويش حمله كردند راقم حروف در ملازمت عالى بود زياده از پنجاه نفر تخمينا به نظر در نيامد كه با نواب جهانبانى اسب جهانيده باشند . اما چون نيك مشاهده نمودم جميع منهزمان را ديدم كه بالهام ملهم غيبى روى بمعركه گردانيده ميآمدند در اينحال از تفنگچيان لشكر تكلو كه تفنگ مىانداختند از قضاى الهى در ميان مغلوبه گلوله تفنگى بر وليخان خورد يكى از پسران سولاغ حسين بيرام خان نام از اينحال اطلاع يافته جلوريز پيش دوانيده چون چشمش بر طلعت همايون نواب افتاه از اسب پياده شده نواب جهانبانى آمدن او را مقدمهء فتح و ظفر دانسته فرصت ايستادن نداشت فرمودند كه سوار شود همچنان تاخته خود را بر قلب تكلو زدند لشكر تكلو كه خصم را مغلوب ساخته بخار نخوت و غرور بكاخ دماغشان راه يافته از روى قدرت و اقتدار ميآمدند و گمان نميبردند كه كسى در برابر ايشان تواند درآمد از پس و پيش نهنگان درياى دغا خود را غريق بحر فنا و بلا و سردار خود را زخم خورده رنج و عنا ديده از يكديگر پاشيده شكست عظيم خورده روى بوادى فرار آوردند امت بيك قارخس قورچى استاجلو نيزهء بر وليخان زده از اسب انداخت او خود از زخم تفنگ بيتاب و توان شده مجملا امت بيك سر او را از بدن جدا كرده محمد خان و طايفهء تركمان كه مشاهدهء آنحال نمودند بهيئت اجتماعى روى باينطرف آوردند چون مسافت قريب گشته عرصه بر مبارزان تنگ شده جاى نيزه‌ورى نمانده بود شبه آغاز نموده عساكر اقبال را كه فوجى قليل در ميان جمعى كثير افتاده بودند تير باران كردند بعزة اللّه تعالى كه راقم حروف تا آن غايت واهمه به خود راه نداده ظفر يافتن نواب جهانبانى و انهزام سپاه تركمان و تكلو بود اما در اين وقت عظيم متوهم و سهمناك شد زيرا كه معدودى در ميان جمعى كثير مانده بودند نواب جهانبانى و ملازمان ركاب اقدس اندك زمانى كه كمتر از نيم لحظه باشد عنان كش گشته جمعى كه در موكب عالى بودند متحير مانده بودند كه نصرت يزدانى امداد و همراهى كرده بتأييد ربانى مرتبهء ديگر آن شهسوار عرصهء دليرى حمله دليرانه كرده بنفس نفيس عنان تكاور به طرف قول تركمان تحريك داده خود را بر قلب ايشان زده و بعضى از تيراندازان تيرهاى نيمكش رها كرده فرصت تير ديگرشان نشد اكثر با كيش انداخته متفرق و پراكنده گشته راه فرار پيمودند . بيت سواران زهر سو گريزان شدند * سلاح از تن خويش ريزان شدند تو گوئى در آن وادى سهمناك * ز تير يلان پر برآورد خاك بزرگان لشكر سران سپاه * بخوارى فتادند از عز و جاه و از اينطرف ملازمان موكب عالى و اكثر جماعت استاجلو طبقهء تركمان و طايفهء شاملو لشكر تكلو را تعاقب كردند محمد خان در پهلوى چتر طهماسب ميرزا ايستاده بود روح اللّه يساول صحبت ذوالقدر او را از اسب انداخت اما عليقلى سلطان ذوالقدر خود را در بالاى او انداخته گرفت تاج و دستارش را با جيقه‌هاى مرصع روح اللّه بيك ربود و كمر خنجر و ساير يراق او را عليقلى سلطان