اسكندر بيگ تركمان
329
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
به خدمت آن حضرت رفته عرض مدعاى خود كنيد من هم قايم مقام و وليعهد پادشاه و مرشد ميدانيم و مطالب اصلى ما بجز دولتخواهى چيزى نيست نواب جهانبانى باسمعيل قليخان شاملو امر فرمودند كه پيشتر رفته آن جماعت گفتگو نمايد كه سخن با كيست و مقصد اصلى چيست اسمعيل قليخان از ميان همان پنجره با ايشان به حرف و صوت درآمده تسلى داده گفت انشاء اللّه تعالى آنچه صلاح دولت است بظهور آورده نخواهيم گذاشت فيما بين عساكر قزلباش فتنه و نزاع وقوع يابد و نواب جهانبانى نيز راضى نيستند كه در ميانهء اين دو گروه كه ملازم يك درگاهاند فسادى روى دهد تا ممكن و مقدور است در رفع مواد خصومت ميكوشيم آن طايفهء بيباك آواز بلندتر كرده نواب جهانبانى ديگر باره از مطلب ايشان استفسار كرده فرمودند كه سخن با كه داريد عليقلى خان بتكلم درآمده عرض كرد كه ايشان در پرده سخن ميگويند اما سخن با من دارند و مطلب ايشان اين است كه مرا با محمدى مغضوب گردانند تا امراء طاغى تسلى يافته بيخوف و دهشت بملازمت آيند و ما مكرر عرض كردهايم كه حيات خود را به جهت رضاى خاطر مبارك ميخواهيم و رضاى ما منوط برضاى اشرف است نواب جهانبانى فرمودند كه اگر چنين است ايشان را سخن با شما نيست بلكه سخن با من است چرا كه قتل امير خان بفرمان من شده و باعث تربيت شما من بودهام . اسمعيل قلى خان هر چند خواست كه برفق و مدارا ايشان را تسلى داده بازگرداند تسلى نشده در بيحيائى افزودند و از پرده بيرون آمده بآواز بلند تصريح كرده بنام على قليخان و محمدى كرده فرياد برآوردند كه چرا به جهت وجود دو كس مفسد بنيان قصر دولت ابد پيوند انهدام پذيرد اسمعيل قليخان را دشنام و فحش داده به زبان آوردند كه يكى از فتنه انگيزان كشتنى توئى اول ترا ميبايد كشت چون بيحيائى و شورانگيزى آن گروه بدين مثابه ظهور يافت خاطر شريف نواب جهانبانى از حسينعلى الكسن كه از ساعيان قتل والدهء معظمهاش بود انحراف تمام داشت از بىادبى آن جماعت شعلهء غضب زبانه كشيده به قصد تأديب فتنه انگيزان بيرون آمدند و دست بقبضهء شمشير يازيده بميان آن گروه درآمد اول حسينعلى خون گرفته بمقابل درآمد بيك ضرب حيدرى كارش باتمام رسيد بعد از آن طهماسب قلى بيك قاپوچى و هر كس خيرگى كرده ايستاد از همان شربت ناگوار چشيد بقية السيف پراكنده شدند و در زواياى پشيمانى خزيدند بعد از اينواقعه برغم اضداد مجددا على قليخان بنوازشات خسروانه سرافراز فرموده چون جيقه و تاج و دستار او در ركابخانه بتاراج رفته بود نواب جهانبانى تاج طلا دوز و منديل زر تارى و جيقهء خاصهء [ 241 ] خود را به او عنايت فرموده حكم شد كه تمامى امراء و اعيان استاجلو با على قليخان سوار شده برگرد محلات شهر برآمده تا سر خيابان سير نمايند كه كذب خبر اول بامراء طاغى رسيد و على قليخان مسرور و كامران با جمعى كثير از هواخواهان سوار شده بميامن الطاف شهريارى خود - نمائى چند كرده بازگشت در شب ديگر واقعه عجيبتر و قضيه غريبتر روى داد . شرح آن غريبه بر سبيل اجمال آنكه چون محمد خان ديد كه مهرهء مرادش در ششدر نااميدى مانده گشادى و طرح بد نشست بخاطر آورد كه يكى از شاهزادگان نامدار را بحيل و تدبير بدست آورده بجانب عراق بازگردد و آئين سلطنت طرح انداخته لواى مخالف نواب جهانبانى مرتفع سازد شاهزادگان كامكار ابوطالب ميرزا و طهماسب ميرزا كه هر دو در قلعهء امير خان در خدمت والد نامدار و برادر بزرگوار خود بودند و روز بملازمت قيام نموده شب هر يك لله و دده كه داشتند در وثاق خود كه قريب بخلوتخانهء نواب سكندر شأن بود آرام مييافتند اگر چه لله و دده