اسكندر بيگ تركمان

309

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

چندين سال مردم آن شهر بفراغ بال زندگانى كرده در تزيين عمارات و اسباب و تجملات خانه و حلى و زيور نسوان چندانكه بايد و شايد تكلف مينمودند بالجمله معمورى و آبادانى آن شهر و كثرت خلايق و جمعيت اهالى آن بلده به جائى رسيده بود كه در كل بلاد اسلام شهرى بدان عظمت و جمعيت و آبادانى نشان نميدادند چشم زخم روزگار بايشان رسيده و خرابى به آن معموره راه يافت مردم آنجا بنهب و قتل و غارت گرفتار آمده بقية السيف به صد حسرت و هوان از وطن جلا شده اشراف و اهالى بر حسب كلام معجز بيان « إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً الخ » از اوج عزت بحضيض مذلت و خوارى افتادند . بالجمله چون آمدن فرهاد پاشا بجانب تبريز محقق گرديد هر چند شاه و شاهزادهء نامدار احكام مصلحت آميز بطوايف قزلباش خصوصا طايفهء تكلو و تركمان فرستاده در دفع اين حادثه ازيشان استعانت جستند و از مآل حال خبر داده انتظار آمدن ايشان كشيدند مفيد نيفتاد و اثرى ظاهر نشد و طايفهء تكلو و تركمان در عناد و لجاج اصرار نموده احدى از آن دو طايفه و لشكرهاى فارس و كرمان و عراق بمعسكر همايون ملحق نشدند . نواب سكندر شأن باردوى اغرق بجانب اروم دول و زمار توجه نموده نواب جهانبانى با قليلى از امراء و اركان دولت و قورچيان و ملازمان خاصهء شريفه كه در ركاب اشرف بودند سباى بعزم محاربهء لشكر روم از اردوى همايون و خدمت والد نامدار جدا شده قورچى باشى با جمعى از قورچيان در خدمت نواب سكندر شأن ماندند و موكب عالى نواب شاهزادگى با عساكر اقبال كه عدد ايشان بده دوازده هزار كس نميرسيد از مرند دامن كوه تبريز را گرفته منزل به منزل مشاهده و ملاحظه نزول و ارتحال لشكر بيقياس روم كه از راه طسوج ميآمدند كرده انتهاز فرصت مينمودند چون لشكر روم از حيز شمار بيرون بود مقابله و مقاتله با ايشان با اين مايه مردم كه در ركاب عالى بودند محال مينمود دستبردى نميتوانستند نمود و عثمان پاشا كوچ بر كوچ تا حوالى شوراب تبريز آمده نزول كرد . چون چشم اهل تبريز بدان لشكر عظيم افتاد خوف و هراس بيقياس بر ضماير ايشان مستولى [ 226 ] گشت و دو سه مرتبه كه روميه هجوم نموده بحوالى كوچه بند شهر نزديك دولتخانه آمدند و از اين طرف بمدافعه مشغول گشتند فيما بين اندك محاربهء بوقوع پيوست روميه غالب آمده كوچه - بندها را با توپ و ضربزن از هم ريخته تا ميدان صاحب آباد آمدند و بر سپاهى و رعيت ظاهر شد دفع آن حادثه ما فوق قدرت ايشان است متلاشى گرديده قدرت آن نيافتند كه يك جا جمعيت نموده بمدافعه مشغول توانند شد حسينقلى سلطان و پير غيب خان و هر كس از قزلباش كه در شهر بود در همانشب بيرون رفته بموكب عالى پيوستند . چون تبريزيان از مدد قزلباش محروم گشته در شبكه اضطراب افتادند جهت حفظ حال و اهل و عيال كامران بيك اوحدى كه قاضى بود و مولانا محمد على ولد مولانا عنايت كه مفتى و شيخ الاسلام بود باستغاثه نزد عثمان پاشا فرستاده اظهار اطاعت و انقياد كردند عثمان پاشا در اول اگر چه عتاب و خطاب چند بايشان كرده بود اما چون جلادت و سپاهيگرى اهل تبريز را بسيار ديده بود و ملاحظه و احتياط تمام داشت بمقتصاى عقل و تدبير ملك گيرى پيش آمده اهل تبريز را مستمال ساخته مقرر كرد كه به حال خود بوده تفرقه بخاطر نرسانند كه من بعد رعيت لشكر خواندگارند ايشان به شهر معاودت نموده آنچه ديده و شنيده بودند باهل تبريز تقرير كردند .