اسكندر بيگ تركمان

220

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

حاكم شيراز گفت كه ميراث پدر از پسر مىباشد شاه شجاع را پادشاه نمائيد امراء به او اعتراض كردند كه تو ميخواهى وكيل السلطنه و مطاع قزلباش باشى طفل هشتماهه چگونه پادشاهى ايرانرا سزد و چون همگى امراء و اركان دولت حكم نواب پريخان خانم را گردن انقياد نهاده بودند ولى سلطان به جهت خوش آمد نواب خانم ميگفت كه راتق فاتق مهمات سلطنت پريخان خانم خواهد بود و چون دختران مناسب رتبه سلطنت نيستند سكه باسم شاه شجاع زنند كسى اقبالى به اين حكايت نكرد امير خان و پيره محمد خان و خليل خان و جميع امراء گفتند كه نواب سكندر شأن سلطان محمد پادشاه فرزند اكبر شاه جنت مكان و والد چند شهزاده كامكار كامران است همانا از ديوان رفيع الاركان تؤتى الملك من تشاء منشور سلطنت و پادشاهى باسم او مرقوم گرديده جمعى از مردم كوتاه انديش كه ديدهء بصيرتشان از مشاهدهء تقديرات ازلى پوشيده شده بود اظهار نمودند كه او را ضعف باصره هست چگونه از عهده امر خطير سلطنت كه در انتظام امور لشكر و مملكت از ديدن چاره نيست بيرون ميتواند آمد يكى پسر نامدار بپادشاهى بايد گزيد كافه اعيان قزلباش كه حاضر بودند همگى بالهام ملهم غيبى آواز برآوردند كه پادشاه ما سلطان محمد پادشاه است و پسران او چون هنوز كودك‌اند انشاء الله تعالى چند سال در سايه دولت پدر بزرگوار نشو و نما يافته بمرتبه كمال رسند هر كدام شايسته وليعهدى باشند بصلاح و تجويز آن حضرت وليعهد باشد هيچ آفريده را مجال گفتگو نشد و ولى سلطان با نواب سلطان محمد ميرزا در شيراز بىاندامى بسيار كرده بود دغدغه عظيم داشت و راضى به اين معنى نبود اما كسى ملتفت حرف او نشد او نيز حكايتى نتوانست گفت حاضران آواز برآوردند كه دولت دولت سلطان محمد پادشاه است و الله الله كه شيوه مرضيهء طايفهء قزلباش است كه بهر امرى كه مصمم گردند به جهت تيمن و تبرك به اين لفظ مبارك متذكر ميگردند كشيدند و امراء از آنجا برخاسته بدر حرم سراى نواب خانم آمدند و از رأى صوابنماى عليه استطلاع نموده و حقيقت حال عرض كردند نواب خانم خود را پادشاه تصور نموده قرار داد كه چون سلطان محمد ميرزا آيد نام شاهى بر او اطلاق شود و نواب خانم راتق فائق امور سلطنت باشد همان لحظه سلطان حسين خان شاملو پدر عليقلى خان سلطان محمود نام وكيل عليقلى خانرا كه به جهت مهمات در اردو مانده بود بجانب هرات بقدغن فرستاد كه خبر فوت اسمعيل ميرزا رسانيده اگر قضيهء مذمومه دفع شاهزاده نامدار كامكار كه عبارت از حضرت اعلى شاهى ظل اللهى باشد بظهور نيامده باشد خبر نجات رساند و امراء وثيقه در باب پادشاهى آن حضرت نوشته همگى مهر بر آن نهاده مصحوب عليخان بيك موصلوى تركمان كه خالو زادهء آن حضرت بود بشيراز فرستاده متعاقب او على بيك ذوالقدر ولد محمد جان آقا را نيز كه از دولتخواهان نواب سكندر شأن و خصماء ولى سلطان بقدغن فرستادند كه خبر فوت اسمعيل ميرزا و جلوس اشرف رساند آخر روز بود كه درگاه ميدان اسب را گشوده خبر - رسانان سوار شده وقت افطار بر مردم ظاهر شد كه اسمعيل ميرزا ارتحال نموده روز ديگر نواب خانم حكم فرمودند كه از امراء و اعيان هر طبقه خواه به علت سلطان حيدريت و خواه بهر جهت در حبس و سياه چال بودند نجات دهند صدر الدين خان ولد معصوم بيك كمونه و جمعى كثير از هر طبقه محبوس بود سواى حسين بيك يوزباشى كه چند روز قبل از آن در سياه چال به مرض اسهال فوت شده بود بيرون آوردند ميرزا مخدوم شريفى بيمن مرحمت نواب خانم كه بوالده او شفقتى داشت طردا للباب خلاص شده اما مجال توقف در ايران محال دانسته به قصد زيارت عتبات عاليات روانه بغداد شد و از جانب پادشاه روم تربيت يافته چند سال اقضى القضات مكهء معظمه گشت و موافق مذهب