اسكندر بيگ تركمان
218
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
و مغرب زمين خواهد بود اگر چه از سخنان منجمان فى الجمله تسلى يافت اما خاطرش همان دغدغهمند بود و فى الواقع دغدغهء خاطر او بجاى خود بود زيرا كه قواعد نجومى دلالت بر آن مىكند كه هر گاه ظهور ستاره ذوذبانه ذوذبابهء دروتد طالع او واقع شود بلاشبهه او را منعدم ميسازد اسمعيل ميرزا بطالع جوزا متولد شده صاحب طالعش عطارد بود و ذوذبابه كه مرئى گشت دروتد طالع او واقع شده بود و منجمان او را مغلطه داده از دريافت اينمعنى دور مىانداختند عاقبت مؤثر افتاده بعد از اندك روزى رخت هستى را براحلهء نيستى بسته عزيمت سفر آخرت نمود تبيين اينحال و شرح اين مقال آنست كه اسمعيل ميرزا در شب يك شنبه سيزدهم رمضان المبارك باتفاق حسن بيك حلواچى اغلى كه با او كمال تعشق و تعلق ميورزيد و انيس و جليس و هم صحبت شبانروزى او بود و چند نفر از مخصوصان از دولتخانه بعزم سير بيرون آمده تا چهار دانگ شب در كوچهها و محلات سيار بود بعد از آن بدولتخانه آمده در خانههاى حسن بيك مذكور كه بدولتخانه اتصال داشت و يك در آن از ميدان اسب شاهى گشوده ميشد بخواب رفت و چشمهايش را كه از مشاهدهء آرزوهاى ناپايدار دنياى غدار بهم نميآمد بهم نهاده بشاد خواب نيستى شتافت حسن بيك درها را از اندرون بسته در پهلويش خوابيده بود تا چاشتگاه در بسته بود مقربان و اهل خدمت در آنجا جمع شده انتظار مىكشيدند كه در گشوده شود و هيچ آفريده را قدرت و ياراى آن نبود كه بحوالى خوابگاه او تواند رفت چون امتداد زمان خوابيدن و استراحت از حد گذشت [ 157 ] ميرزا سلمان وزير و قورچى باشى قريب به ظهر بدرخانه بودند از امتداد زمان آن خواب دغدغه ناك شده حكيم ابوالفتح تبريزى مشهور بحكيم كوچك را كه از زمرهء حكماء بمزيد قرب و منزلت اختصاص داشت تكليف كردند كه تا پشت خوابگاه رفته تفحص حال نمايد كه چه قضيه واقع است كه تا حال در خواب ماندهاند حكيم كوچك جرأت نموده تا خانه كه خوابگاه ايشان بود رفته چون صدائى نشنيد جرأت تكلم ننموده بازگشت ديگر باره او را بمبالغه تمام فرستادند كه درين مرتبه بتكلم در آيد مشار اليه به پشت درآمده برسم دعا و نياز تكلم آغاز نهاد و حسن بيك حلواچى اغلى فرياد كرد فوت شاه اسمعيل ثانى كه اى حكيم مرا قوت حركت نيست كه در را بگشايم در را از آنطرف بهر طريق كه ممكن است گشاده بيائيد كه عجب حالتى پيش آمده بحكيم كوچك واهمه و استيلاء راه يافته بازگشت و همگنان را از صورت حال خبر داد ميرزا سلمان با جمعى از مقربان رفته در را گشوده باندرون رفتند و مشاهده نمودند كه اسمعيل ميرزا از حركت افتاده اما هنوز رمقى دارد و حسن بيك را اسافل بدن لمس شده حركت ندارد و زبانش لكنت بهمرسانيده همگى متحير و سراسيمه گشته قورچى باشى را باندرون طلبيده كس بطلب امير خان و پيره محمد خان و امراء فرستادند همان ساعت اسمعيل ميرزا وديعت حيات بمتقاضى اجل سپرده از هم گذشت حسن - بيك با لكنت زبان به صد تشويش بيان نمود كه شب وقت افطار افيون خالص خورد به من هم داد و بعد از طعام خوردن كه اراده سير كوچهها كرد تركيب افيوندار خورد اما آنچه به من داد من نخوردم و در وقت سير بدر حمامى رسيده حلوا فروشى نشسته بود از حلوا و كليچه او بسيار تناول نمود چون به منزل آمديم گفت صباح نزديك است فلونياى ديگر ميخوريم و ميخوابيم چون حقه فلونياى او را كه هميشه سر آن را من مهر ميكردم آوردند علامت مهر ضايع شده بود گفتم سر اين حقه به مهر و نشان من نيست اقبالى بسخن من نكرد و فلونيا درآورده خود زياده از معتاد به كار برد و بمبالغه تمام به من هم داد اما من