اسكندر بيگ تركمان
211
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
خدمتكار در خدمت شاهزاده نماندند و جناب ميرزا در مازندران اندكى خفيف و بىاعتبار شد هر چند نواب شاهزادگى عرض نمود كه ميرك ديو پاى از دايرهء اطاعت بيرون نهاده در مقام عصيان و طغيان بود اگر دفع شر او را بعرض و اشاره اشرف موقوف ميداشتم انواع فساد عاجلا بظهور ميرسيد از آن جهت به خود سر جرأت اين بىادبى نمود اگر چه به قدر عذر پذير گشته مهمات او فى الجمله باصلاح آمد اما زياده در مقام تدارك احوال او نشدند و ميرزا نيز حكومت ناقصى ميكرد و در اواخر جمعى از اهل مازندران را بملايمت و التفات به خود رام ساخته در مقام اصلاح حال خود بود كه قضيهء ارتحال شاه جنت مكان بوقوع انجاميده سلطنت و پادشاهى ايران بزعم حقيقى او باسمعيل ميرزا قرار گرفت سلطان حسن ميرزا بعد از اطلاع بر اين حالات چون جده معلى سلطانم والده اسمعيل ميرزا كه جدهء ميرزا بود با نبيرهء گرامى محبت مفرط داشت شاهزاده بتصور آنكه نواب مشار اليها در ايام سلطنت عم بزرگوار صاحب اختيار و اقتدار خواهد بود و عم مزبور حالا پسرى ندارد بحكومت ناقص محقر ولايت مازندران راضى نشده بخاطر رسانيدند كه در خدمت عم بزرگوار و جده بمنزلهء فرزند گرامى بوده صاحب اختيار مهمات ايران بلكه وليعهد و قايم مقام خواهد بود بىامر و اشاره اسمعيل ميرزا از مازندران بيرون آمده اصلا بخاطرش خطور نميكرد كه عم نامهربان دربارهء او غدرى انديشيد چون بطهران رسيد اسمعيل ميرزا از آمدن او خبر يافت از غايت ملاحظه و احتياطى كه داشت راضى بآمدن او نشد و بيجهتى ظاهر در مقام دفع او نميتوانست شد چه پدر نامدار و يك برادر او در شيراز در ميان طائفه ذوالقدر و يك برادر او در هرات در ميانهء طايفه استاجلو بود و رعايت جانب والدهاش نيز در نظر خلايق فى الجمله لازم مينمود كس نزد او فرستاده پيغام داد كه چون والدهء محترمهام كه جدهء آن فرزند است در قم است اراده آنست كه او را باعزاز و احترام تمام و تجملات شاهانه بياريم و چنين مسموع شد كه شاهزاده نيز فى الجمله بيسامان شده حالا به ترتيب يراق والده مشغوليم آن فرزند در طهران توقف نمايد كه بعد از آنكه اسباب و يراق والده انجام يابد كس بطلب او فرستاده شود به ترتيب و يراق آن فرزند نيز پرداخته يكى از امراء عظام را بطلب او خواهيم فرستاد كه ملاقات او والده يك مرتبه واقع شود نواب ميرزا حسب الامر در طهران توقف نمود اسمعيل ميرزا تغافل در باب آوردن او و والده عظمى ميورزيد و گاهى اتمام عمارات و گاهى تعيين منازل و امور مختلفه را بهانه ساخته دفع - الوقت ميكرد و او در طهران بود تا آنكه در اردو و حكايات اختلاف مذهب بميان آمده بعضى خوش آمد گويان باسمعيل ميرزا رسانيدند كه اكثر قزلباش گمان تسنن بنواب عالى برده با آن جناب دل دگرگون كردهاند و اراده دارند كه سلطان حسن ميرزا را آورده پادشاه كنند اين مقدمه را بهانه ساخته بقطع رشته حيات آن شاهزاده بيگناه فرمان داد اول حال مسيب خان شرف الدين اغلى تكلو كه خواهر زاده نواب سلطانم و خاله زاده نواب سكندرشأن و اسمعيل ميرزا بود بدين خدمت نامرد گشت او باكراه تمام روى به راه آورده بعد از چهار پنج روز خبر رسيد كه او بتأنى طى مسافت نموده از كرج ساوجبلاغ نگذشته از تعلل و تساهل او آزرده شده امراء تركمان كوسه عليقلى را با چهل پنجاه نفر از قورچيان هراويماق دو نفر فرستاد كه هر بيست و دو نفر يكسر طناب بدست گرفته شاهزاده را خبه نمايند مسيب خان از اينمعنى مسرور گشته باز گرديد آنجماعت چون بلاى ناگهان بطهران رسيدند و شاهزاده از طول مكث در طهران رايحهء بىالتفاتى استشمام نموده بود و گمان شفقت كه بعم نامهربان داشت زايل شده راه بيرون شد مسدود مييافت در هنگام وصول قورچيان در خانه را مقفل ساخته تركش خود را با كمان همراه به بام برده با خود قرار داد كه تا قوت و توان و تير در كمان داشته باشد تلاش نموده به مردى كشته شود قورچيان كه اينحال مشاهده نمودند كوسه عليقلى گفت