اسكندر بيگ تركمان

210

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

باسمعيل ميرزا رسيد فرمود كه او را نيز از شكنجهء هستى خلاصى دهند فرمانبران حسب الفرموده عمل كردند سلطان محمود ميرزا كه در ميانهء جماعت روملو بود بسيار جوان سليم النفس عافيت دوست بود هرگز نقش بزرگى و جاه طلبى در آئينهء خيالش جلوه ننمود چون بفرمودهء برادر نامهربان موافقت ساير برادران اختيار نمود در وقت تغسيل و تكفين حركتى كرده چشم باز كرد معلوم شد كه در وقت خبه كردن ريسمان يك رگ گردنش را نگرفته بوده اسمعيل ميرزا از اين حال آگاه گرديد چون ديدهء بصيرتش از قبايح و شنايع اين اعمال پوشيده بود با تمام كارش امر فرمود و او را با محمد باقر ميرزاى پسر او كه كودك يك ساله بود به ديگران ملحق ساختند امام قلى ميرزا و سلطان احمد ميرزا هر دو را بدولتخانه آورده در حوالى ميدان اسب نگاه ميداشتند در همانجا شربت شهادت مرگ چشانيدند و همچنين كس بسيستان فرستاده كه بديع الزمان ميرزاى ولد بهرام ميرزا با پسرش بهرام نام كه كودك خردسال بود مقتول ساختند و كس بطلب سلطانعلى ميرزا كه در گنجه بود فرستادند بعد از چند روز جماعت قاجار ميرزا را آوردند ترحم نموده از قتلش گذشت اما ميل در چشمهايش كشيده از ديدن عاطل ساخت در باب نواب سكندر شأن كه برادر اعيانى او و مضعف البصر بود و اولاد نامدار او انديشه‌مند بود و از عليا جناب بلقيس مكانى سلطانم والده‌اش كه محبت مفرط با پسر و پسرزاده‌ها داشت شرم ميداشت اما در فكر كار ايشان شبها بروز آورده تا آنكه عاقبت خبث باطن خود را نسبت بديشان نيز بظهور آورده اول سلطان حسن ميرزاى پسر بزرگتر نواب سكندر شأن را كه در طهران بود بقتل آورد تبيين اين مقال و شرح بدايت و حال اختتام احوال آن شهزادهء نيكو خصال آنست كه نواب جنت مكانى او را از دار السلطنهء هرات طلب فرموده در پايه سرير اعلى منظور نظر التفات بود و چند سال در ظل تربيت جد عاليمقدار نشو و نما يافته بمرتبهء كمال رسيد بعد از قتل امامقلى ميرزا فوت سلطان مراد خان والى مازندران شاه جنت مكان ايالت نصف ولايت مازندرانرا بجناب شهزادگى تفويض فرموده نصف ديگر آن ولايت را بميرزا خان ولد سلطان مراد خان شفقت فرمودند و ميرك ديو را كه از طبقهء ديوان مازندران بمزيد عقل و كياست ممتاز بود بوكالت شاهزاده تعيين كردند و نواب ميرزا بعنايات شاهانه مخصوص گشته در كمال عزت و اعتبار بمازندران شتافته بر مسند ايالت و دارائى نصف آن ولايت تكيه زد و ميرك ديو وكيل و راتق فاتق مهمات گشت و همانا سلوك او بر وفق رضاى نواب ميرزا نبود و برأى و صلاح خود فيصل مهمات مينموده و ملازمان قديمى نواب شاهزادگى را مطلقا در هيچ امرى مدخل نميداده و اين معنى مرضى خاطر شريف شاهزاده نبود و تاب تسلط و اقتدار او نياورده باغواى جمعى از ملازمان ميرك ديو را بىامر و اشاره شاه جنت مكان بقتل آورده در مقام آن شد كه دست ديو ساران مازندران را از معاملات آن ملك كوتاه گرداند و اين معنى باعث رسيدگى آن طايفه شد و چون حقيقت حال بعرض اشرف رسيد اين جسارت و خود رائى پسند طبع اشرف نيامده از او رنجيده [ 151 ] خاطر گشت و بخاطر اشرف رسيد كه نواب ميرزا اين حركت را بتحريك و اغواى مير عزيز خان ولد مير عبدالله خان كه خالوى صلبى ميرزا بود و در اردو با ميرزا مصاحب بود بفعل آمده كس فرستاد على الغفله جميع كاغذها و اسباب ميرزا را آوردند در ميان كاغذها مراسلات مير عزيز خان ظاهر شد كه ميرزا را بامر مزبور اغوا نموده بنابر آن او را مقيد نموده بقلعهء اصطخر فرستادند به جهت تسلى خاطر ديوان مازندران و تأليف قلوب ايشان باخراج ملازمان قديمى ميرزا حكم فرمودند سواى چند