اسكندر بيگ تركمان

205

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

خجلت زده و مضطرب الاحوال شبى بروز ميآوردند تا آنكه با يكديگر اتفاق نموده سالك طريق صوفيگرى شدند و گفتند كه چون مادر خدمت مرشد كامل صاحب تقصير و خطا شده‌ايم تا مرشد كامل رقم عفو بر جرايد تقصير و خطاى ما نكشد خانه و زن و فرزند و آسايش بر ما حرام است همگى امراء و يوزباشيان اين طبقه بدر دولتخانه مباركه جمع شده در برابر درگاه رحل اقامت انداختند شب و روز در آنجا بسر ميبردند پيره محمد خان و محمدى خان تخماق خود را در سلك گناهكاران استاجلو درآورده در در ميان آن جماعت نشست و اين معنى پسند خاطر اشرف نيامد و مكرر اظهار نمودند كه پيره محمد هرگز داخل اين جماعت نبود حالا چرا خود را داخل كرده حمايت و شفاعت گنه كاران مينمايد اما مشار اليه از اينسخنان ترك رفاقت مشاراليهم نكرد و قريب بده شبانروز در در دولتخانه نشسته منتظر مژده عقود امان بودند اما سايبانها در يكديگر كشيده اسباب و تجملات بزرگانه به آنجا آورده همه روزه شيلان ميكشيدند و ظروف نقره و يراق ملوكانه در نظر ارباب حقد و حسد در ميآوردند بعد از ده روز اسمعيل ميرزا تيرى را كه در شب قتل سلطان حيدر ميرزا جماعت استاجلو انداخته بر يكى از درختان چنار برابر ايوان چهل ستون بند شده تا غايت مانده بود كشيده بدست يكى از مقربان داده بميان مجمع استاجلو فرستاد كه شما دعوى اخلاص و صوفيگرى ميكنيد اين چه تير است و چه جماعت اين تير را بجانب دولتخانه مرشد كامل و طرف نعش شاه جنت مكان انداخته‌اند در جواب گفتند كه ما از به دو طلوع دولت اين دودمان ابا عن جدا خدمت اين آستان كرده بجز اين درگاه پناه و اميد گاهى نداريم جمعى از بيدولتان ما باغواء تحريك ديگران راه صواب گم كرده مرتكب امور ناصواب شدند و هر كس اين عمل كرد بجزاى خود رسيد و ميرسد ديگران را چه گناه است و مع ذلك همگى گناهكار و مستحق سياستيم و در عالم اخلاص آنچه از جانب اشرف بما رسد از لطف و مهربآن شاكريم : شعر [ 147 ] گر تيغ بارد در كوى آن ماه * گردن نهاديم الحكم اللّه در اين اثناء جمعى را بيرون فرستاد كه سايبانها بر سر ايشان فرو آوردند و عوام الناس اسباب ايشانرا غارت كنند مردم هجوم نمودند و دست بغارت برآورده آن جماعت برسوائى كه كس مبيناد پراكنده شده خود را بمساكن خود رسانيدند چند روز پيره محمد خان مغضوب بود بعد از چند روز او را طلب نموده اظهار كرد كه سلطان مصطفى به جهت دوستى سلطان حيدر و سلطان سليمان به جهت آنكه از همشيره‌اش پريخان خانم سلب اعتبار ظاهرى شده آنچه توقع داشتند بظهور نيامد با من عداوت دارند و من از ايشان ايمن نيستم پيرهء محمد خان عرض كرده بود كه هر گاه خاطر مبارك پادشاه از ايشان غبار آلوده باشد بيكى از قلاع فرستند كه عمرشان در قلعه سپرى شود اسمعيل ميرزا بطنز گفته بود كه سلطان مصطفى پرورده طايفهء استاجلو است او را بشما و سليمانرا بشمخال چركس خال او مىسپاريم ميخواهيد در قلعه نگاه داريد ميخواهيد تربيت كرده پادشاه كنيد روز ديگر حكم شد كه حاجى ويس سلطان ، سلطان مصطفى ميرزا را به منزل پيره محمد خان برده به او سپارد و قبض بگيرد و همچنين سلطان سليمان ميرزا را به منزل خالوى او فرستادند چند روز اين گفت و شنيد در ميانهء استاجلو بود هر چند نميخواستند كه به خون اولاد شاه جنت مكان دست آلايند اما عقلاء اين طايفه دانستند كه اسمعيل ميرزا جز با فناء و اعدام شاهزادها بنوعى ديگر راضى نميشود و علاج ديگر نداشتند عاقبت راى همگى بر اين قرار گرفت كه او را ناچيز گردانند و شاهزاده از عقل و