اسكندر بيگ تركمان

179

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

بيت گر نه فريب وعدهء روز جزا بود ز تو * سوى بدن كه آورد جان گريز پاى را اين بيت هم از مداحى عالى گفته : بيت روزى كه شد افراخته ايوان قصر رفعتش * بوده زمين مشت گلى كز دست بنا ريخته و از ابيات عاشقانه‌اش اين چند بيت اكتفا رفت : بيت لب مكيدى و من از ذوق فتادم بى خود * با تو كيفيت آن باده ندانم كه چه كرد اين بيت نيز از مولانا مشهور و بغايت عالى است جمعى از مولانا داعى پسرش نيز نسبت ميدهند : بيت نقش بند صورتت ز آن سان كه بايست آفريد * بيش ازين خوبى بظرف حسن گنجايش نداشت در راه كربلاى معلى پاى جناب را سرما برده بود قطعهء در آن باب گفته اين بيت از آنجا است : بيت بسر بايست رفتن در طريق كربلا اى دل * كه تا يا بى طواف پادشاه دين و دنيا را غلط گردم به پا رفتم از آن سرما ربود از من * گناه از جانب من بود جرمى نيست سرما را ولى معذور ميدارم كه در راه تمنايت * چنان بودم كه از مستى ز سر نشناختم پا را ابيات بلند و معانى رنگين دلپسند او بسيار است و در ميانهء ناظمان مناظم سخنوران مشهور و در تذكرهء مير تقى كاشى خلاصهء آن منظور . مولانا محتشم : از خطهء كاشان است در شاعرى شهرهء آفاق و شعرش پر طمطراق صنايع و بدايع كه مولاناى مذكور در شعر درج مينمايد دست فكرت ارباب نظم به آن نميرسد از جمله قصيدهء در مدح اسمعيل ميرزا گفته بود كه مصرعى از آن تاريخ جلوس اوست قصايد مصنوع بسيار و غزل و تركيب و ترجيع بيشمار دارد . اما مرثيه به جهت سيد الشهداء خامس آل عبا در سلك نظم درآورده ابيات بلند و معانى دقيق در آن مندرج است گوشوارهء گوش سخن در آن روزگار و تا يوم القرار از او يادگار است و بمرثيهء شيخ آذرى عليه الرحمة كه تا غايت هيچكس از شعراء تتبع آن نتوانستند نمود قلم نسخ كشيده اين دو بيت از آنجا است . بيت روزى كه شد بنيزه سر آن بزرگوار * خورشيد سر برهنه بر آمد ز كوهسار