اسكندر بيگ تركمان
106
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
انداخت اما باندك توجه شاهانه و معاونت جنود اقبال دفع شر او شده عاقبت جز خسران ابدى كارى نساخت چنانچه در ذيل مبين ميگردد اكنون بنا بر مناسبت ناگزير است كه برخى از احوال استرآباد و شرح وقايع آن ملك در رشتهء تحرير كشيده آيد . [ 81 ] شرح وقايع استراباد و بيان محمد صالح بتكچى و طغيان اياى اوخلو بمعاونت اوزبكيهء خوارزم دارالمك استراباد در ازمنهء سابقه حكومتگاه ولات جرجان و طبرستان بوده مردم آنجا اگر چه اكثر اهل صلاح و متقى و پرهيزگارند اما خالى از وسوسه و سودا و شورش دماغ نيستند و همانا هواى بيشه و كوه جرجان شورش طلب است جمعى خود را سياهپوش نام نهاده ارادهء بغى و طغيان دماغ ايشانرا فاسد و متاع عافيت را كاسد دارد و فوجى ديگر از شوريده بختان آن سرزمين جمعى قبايل صاين خانىاند كه بين الجمهور بيقه تركمان مشهور و بسلاطين خوارزم متعلق بودهاند و از تمرد و سركشى خود را بصحراى وسيع و دشت فسيح استراباد كشانيده در ما بين آب گرگان و اترك رحل اقامت انداخته مضرت و آسيب ايشان بمملكت ميرسيد بدينجهت عرصهء آن ملك خالى از آشوب و حكامش فارغ از جنك و جدال نبودهاند اما به حمد اللّه تعالى كه در زمان دولت ابد پيوند حضرت اعلى شاهى ظل . اللهى بمشعلهء قهر قهرمانى ظلمت ظلم و غبار طغيان محو و معدوم گشته متمردان هر دو طبقه سر بجيب اختفاء فرو برده طلبكار گوشهء عافيتاند و مجملى از آنچه در زمان شاه جنت مكان بظهور پيوسته آنكه در سنهء اربع و اربعين و تسعمائة كه رايات جهانگشاى شاهى مرتبهء چهارم از يورش خراسان بجانب عراق در حركت آمده آمد شد عبيد خان از آن ولايت انقطاع يافت محمد صالح برادر زادهء خواجه مظفر بتكچى كه در طبيعتش جهل و سودا طغيان كرده بادهء خودسرى جوهر دماغش را شوريده داشت روى از متابعت اين دولت ابد پيوند برتافته بارادهء محال سرورى جمعى سياه پوشان استراباد بر سر خود جمع كرده آغاز سركشى نمود و بر بعضى از قصبات دست يافته كسان نزد عمر غازى سلطان ولد سلطان غازى خواهر زادهء براقخان والى تاشكند و بلاد فرغانه كه در آنوقت بمعاونت خال بر خوارزم مستولى شده بود فرستاده به او توسل جسته مدد طلبيد عمر غازى سلطان بسخن آن جاهل نادان با سپاه بىبنياد بجانب استرآباد در حركت آمد و محمد صالح با سياه پوشان خود از جنگل جرجان بيرون آمده به او پيوست صدر الدين خان استاجلو كه در آنوقت حاكم استرآباد بود از اتفاق و اجتماع اوزبكان و سياه پوشان اطلاع يافته چون قدرت مقاومت در خود نديد از روى عقل و كاردانى از استرآباد ببسطام آمده حقيقت بپايهء سرير اعلى عرض كرد محمد صالح مملكت خالى يافته خود را به شهر انداخت و باستظهار اوزبكان در آن ولايت لواى حكومت افراخت و تحف و هدايا و پيشكشهاى لايق بوالى خوارزم و مردم او داده عمر غازى سلطان حكومت آن ولايت به او گذاشته بخوارزم بازگشت بعد از رفتن او محمد صالح از بادهء غفلت و غرور سرمست گشته ابلهانه بساط سلطنت گسترده هواى سرورى و استقلال در سرش افتاد اما شبانروز اوقات بعيش و عشرت گذرانيده هفتهء از ناى و نوش بيهوش و در طغيان كيفيت و غلوى مستى بلاد ربع مسكونرا بحريفان بادهء ابلهى قسمت مينمود و هر ولايتى بهر يك از ملازمان ناعاقبت انديش خويش نامزد ميكرد آن سفيه از او ديوانهتر سجده كرده رسم دعا و نياز بتقديم ميرسانيد مشهور است كه روزى ميانهء ملازمان