اسكندر بيگ تركمان

83

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

احوال سابق ذكر يافت شبيخون باردوى قزلباش آورد لهذا در سنه ثمان و خمسين و تسعمائة رايات فيروزى آيات جاه و جلال جنود اقبال بعزم تسخير ولايت مذكور بدان صوب در حركت آمد آوازهء نهضت همايون شاهى تزلزل در بنيان صبر و سكون حكام آن حدود انداخته لوند خان گرجى كمر خدمتكارى آن حضرت بر ميان جان بسته روى اميد بدرگاه عالمپناه آورد و در بلدهء ارس بپايهء سرير سلطنت مصير رسيده بنوازشات شاهانه سرافراز گرديد و حكم همايون مشتمل بر استمالت و نويد عاطفت باسم درويش محمد خان صادر گشته او را بايلى و انقياد دلالت فرمودند و او از بخت برگشتگى روى از اين دولت كه سعادت ابدى در آن منطوى است برتافته بمحكمى قلاع اعتماد نموده سپر مخالفت بر روى كشيد سرداران شكى بعضى قلعهء كيش را قايم كرده متحصن شدند درويش محمد خان خود بقلعهء كله‌سن و كوره‌سن كه از غايت رفعت و استوارى كمند همت هيچ صاحب شوكتى بر كنگرهء تسخير آن نيفتاده رفته مستعد قلعه‌دارى شد و جمعى در دامنهء البرز كوه محل مضبوطى را سقناق كرده آمادهء رزم و پيكار نشستند از مخالفت و سركشى آن گروه كه از مقولهء برابرى ذره با آفتابست شعلهء غضب قيامت لهيب شهريار عالى نسب ستوده حسب زبانه كشيده از مبارزان موكب نصرت نشان سوندوك بيك قورچى باشى و بدرخان و شاهقلى سلطان استاجلو را با گروهى از عساكر ظفر شعار بتسخير قلعهء كيش مأمور فرمودند عبد الله خان استاجلو و لوند خان گرجى را بقلعهء كله سن و كوره سن فرستادند و شاهقلى خليفهء مهردار را با فوجى از افواج قاهره بر سر سقناق تعيين فرمودند و امراء نامدار و جنود نصرت شعار بامر محاصرهء و سرانجام قلعه‌گيرى پرداخته بضرب توپ و ضربزن و بادليج رخنه در ابنيه و جدار انداختند و بروج و باره تزلزل و اختلال پذيرفته محصوران قلاع صورت عجز و انكسار در آينهء احوال خود مشاهده كرده كوتوال قلعهء كيش با تيغ و كفن بدرگاه شهريار زمن شتافته مفاتيح دروب قلعه سپرد و مورد بخشش و بخشايش گرديد و حسب الفرمان شاهى قلعه ويران و بروج و باره با زمين يكسان گرديد بعد از فتح قلعهء مذكور موكب اقبال خسرو آفاق بجانب سقناق در حركت آمد مردم سقناق چون از فتح قلعهء كيش و توجه پادشاه سعادت انديش خبردار شدند از هيبت و شكوه آن حضرت خائف و هراسان گشته فوج فوج بدرگاه خلايق پناه شتافته روى عجز و افتقار بر خاك نياز ميسودند درويش محمد خان از كرده نادم و پشيمان شبى از قلعهء كله سن و كوره سن بيرون آمده در كمال حيرت و سرگردانى مأمنى ميجست كه خود را از اين ورطهء خونخوار رهائى بخشد از تيره بختى بدلالت قايدادبار با چهارصد نفر از جنود تبه روزگار گذرش بر حوالى اردوى عبد الله خان گرجى افتاد غازيان جلادت شعار از فرار او خبردار گشته بتعاقب او در حركت آمدند اندك مسافتى قطع نموده به آن گروه دوچار شدند و آن جماعت حركة - المذبوحى كرده اكثر بتيغ تيز و خنجر خونريز غازيان بقتل آمدند درويش محمد خان با كوسه بيرقلى نام ملازم چرنداب سلطان شاملو درهم آويخته كوسه بيرقلى بنيروى اقبال پادشاه ستوده اطوار حميده خصال بر او غالب آمده سرش را از پيكر بدن جدا كرده بپايه سرير اعلى آورده در پاى سمند سعادتمند آن حضرت انداخته بجايزه سرافرازى يافت . بيت سرى كو طوق فرمانش نخواهد * اگر از تن جدا افتاد شايد تمامت ولايت شكى به تصرف اولياء دولت قاهره درآمده ساحت آن ولايت از خس و خاشاك اشرار پاك و ضميمهء محروسهء شاه شرفناك گرديد .